ویزویزو » 2008» مارس

In Her Eyes

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۱۲-۰۱-۱۳۸۷

dca20dabe0c8eb2b.jpg

هر شب برای خودم گریه میکنم …

برای روزهایی که دیگه نمیتونم بهشون برگردم …

سومین روز عید به خودم قول دادم ….. همون شب زدم زیر قولم! ……….. چند روز بعدش دوباره قول دادم و باز هم چند روز بعد زدم زیر قولم …………………. اما تموم شد … دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه …. هیچ وقت ….

دلم گرفته …………. میخوام برم بیرون ….. میخوام برم یه جایی که کسی باهام نیاد …. جایی که چند نفر باشن اما هیچ کدوم رو نشناسم …..

دیروز مامانم بهم گفت این آهنگایی که گوش میدی خییلی غمگینن …. مگه افسرده ای که از این آهنگا گوش میدی … آخه اینا چیه گوش میدی …. گفتم آره ….. من افسردم …. هه هه ….. خواهرم گفت خب اگه افسرده ای پس چرا میخندی؟ … گفتم نمیدونم!

خدا توبه ی همه رو میپذیره …. اما به قول دوستم کسایی که نا امید هستن رو نه …………………….. نمیدونم به چیزی امید دارم یا ندارم! ….

نمیدونم … شاید کنکوره که باعث شده من اینجوری فکر کنم ….. شاید واقعا این خودمم که اینجوری هستم و به کنکور هم ربطی نداره ……

هه چیزی که زیاد دارم میگم نمیدونمه ……….. واقعا نمیدونم چرا همه اش میگم نمیدونم!‌…..

میخوام ازچیزهای قشنگی که دارم بگم ….

۲روز پیش با عشقم رفتم بیرون ……. خیلی به من خوش گذشت …. اما خب همه اش من حرف زدم … میخوام بازم باهاش برم بیرون … دلم براش تنگ شد به این زودی!!!‌…………….

بهم یه کادوی خوشگل داد ……….. وقتی که رفتم توی اتاق جدیدم تمام چیزهایی که بهم داده رو آویزون میکنم به در و دیوار …… راستی چیزی وجود داره که بشه باهاش کاغذ چسبوند به دیوار اما نه جاش بمونه و نه مثل سوزن سوراخ کنه؟!!‌…. یه بار یادمه یه چیزی دیدم یه جا اما واقعا یادم نمیاد چی بود…..

تمام چیزهایی که برام خاطره های خوب رو دارن نگه میدارم و میذارم جلوی چشمام باشن … و چیزهایی که برام خوب نبودن رو میندازم دور … حالا از هرکی میخواد باشه!!‌……….. نصف لباسام رو میخوام بریزم دور … نصف کتابام رو میخوام بریزم دور … کلا هرچی دارم دیگه …. از تختم گرفته تا کمد اتاقم! …. همه اش رو میریزم دور … میخوام چیزای جدید بخرم …….

همیشه دلم میخواست چیزهایی که میذارم تو اتاقم تیره باشه! … اما الان دلم میخواد همه چیز سفید باشه …… سفید و قهوه ای کمرنگ و قرمز و آبی و زرد و سبز و … همه چیز جز مشکی …. مانتو مشکی هام رو هم میخوام بندازم بیرون … میخوام برم رنگی بخرم! ….. همه چیز عوض خواهد شد ….

فکر میکنم روحیه ام رو عوض میکنه ….. حتی گفتنشون هم باعثش میشه ………

این کامپیوتر هم میخوام عوض کنم …… میفروشمش حتی اگه ۱۰۰۰ تومن بخرن ازم ……. میخوام برم یه سیستم جدید بگیرم ……… مک … عزیزم … اپل …… من مک میخوام …. لپ تاپ مک میگیرم … که جا نگیره زیاد تو اتاق خودم هم جا بشه ….

اتاقم خییلی کوچیکه …….. خییلی ….. میزم کامپیوترم سفید خواهد بود …….. همچنین لپ تاپم …… یه موس میخوام براش بگیرم …. هاهاها حدس میزنید چقدر میشه؟ …. ۶۰ هزاااار تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‌…………. فکر کنم این باید از نقشه های بعدیم باشه …. باید کار کنم …. باید پول همه اش رو در بیارم … روم نمیشه به مامانم بگم لطفا به من ۶۰ تومن بدید یه موس فسقلی بخرم! ………

و از همه مهم تر میخوام یه پایه ی چوبی سفارش بدم برای ویولنم که تک باشه … بعد از کنکورم حتما طرحش رو میکشم! …… ویوی در کنار ویسل ………. دو دوست صمیمی ….. ویسل قراره به جمع خونوادگی من و ویوی و ارشیا و دفی بپیونده ………….. میشیم ۵ نفر … وای خدا ……. ویوی عاشقش میشه ………… البته فکر کنم میشیم ۶ نفر …. البته یه دوست دختر خوب واسه ارشیا پیدا میشه!!!‌…… اسمش رو میذاریم ارشینا؟ نه خوشم نمیاد از این اسم!‌….. اسمش رو میذاریییمممم .. اممممممممم مممممممممممممممم مممممم….. …ممم….مممممممم………. آرشینوس!‌….. اسمش من رو یاد ژینوس میندازه … اما خب بهش میاد خییلی ….. ویسل و ویوی، ارشیا و آرشینوس و دفی …. دفی یه درویشه که همیشه همه چیز رو خیلی خوب میگه ……. قراره تابستون خییلی چیزا بهم یاد بده …… بعد از صحبتهای من و دفی یه چند وقت بعدش ویسل میاد خونمون که برای همیشه پیشم بمونه ……

اینا زندگی من هستن …. حتی اگه کنکور قبول نشم میتونم خیلی موفق باشم با اینا ………. میتونم واسه سال بعد هم بخونم …….. زندگی یعنی این …. ریلکس، take it easy! …

خیلی عالیه همه ی اینا ……

از رنگ صورتی خیلی خوشم میاد!‌………. روسری صورتی میخوام بخرم …… شلوار جین مشکی دیگه نمیخوام بخرم میخوام آبی کمرنگ از اونا که داداشم واسه خودش گرفته بخرم …….. کفشای مشکیم رو میندازم دور سفید میخرم ….. مانتوی کرم! خییلی روشن ………. و یا یه مشکی که خیلی خوب باشه …. هممممم اینجوری بهتره …… بوی عطرم هم عوض میکنم!!‌…… عطر Nancy صورتیش …… این عطر رو میگیرم …….. موهام رو هم از ته کوتاه میکنم ………………. چه حالی میده …… سیخ سیخش میکنم ….. خیییییییلی کیف میده …….. به هیچ کس کاری ندارم ….. گشت ارشاد بره به خونه خاله اش ………

دیگه نمیخوام بنویسم …. بعد از اینکه رفتم توی اتاقم تمام اینارو دونه دونه اعمال میکنم و میگم کدوماش انجام شد …………….

چقدر نوشتم ……. چقدر واقعا زیاد نوشتم ……

دستم خسته شد از این همه نوشتن …..

امروز روز خوبی نبود ………….

سی.ای.دی

You’re Still You

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۹-۰۱-۱۳۸۷

melancholy_by_unlbob.jpg

فقط دو بار …

دیگه تمومش میکنم … با تمام وجودم قول میدم که تمومش کنم  و تکرار نشه … قسم میخورم اگه یک بار دیگه اتفاق افتاد همه چیز رو با هم تموم میکنم … خودم و همه ی اون اتفاقات رو …

حالم خوب نیست …

۲ سال گذشت و من نفهمیدم چطوری …

به یاد اولین روزهایی که اوایل مینوشتم افتادم … ۷-ام فروردین روزی بود که اولین نوشته ام رو پابلیک کردم …

آهنگایی که ۷سال پیش گوش میکردم چقدر قشنگن … همه اشون برام یاد آور یه روز خاصن …

نمیخوام از هیچ مشکلی بنویسم …

دیگه نمیخوام از این بنویسم که من خسته ام …

دیگه نمیخوام اینجوری بنویسم …

چرا من این آهنگ رو روی گوشیم ندارم؟!؟! ……

The Cranberries- No Need to Argue - Zombie

همیشه آدم توی نمادهایی که به عنوان عشقش معرفی میکنه موفق نیست ….. توی یکی از پستهایی که قبل ها نوشته بودم گفته بودم هر وقت یه نفر رو میبینم نماد عشق زمینی برام تجلی میکنه! چه جمله ی خوفی گفتم!!‌……….. اما خب اون آدم مطمئنا این بلاگ رو نمیخونه که دارم اینجا راحت مینویسم ازش!‌….

اما خب اون آدم اشتباه بزرگی کرد …. و من هم به دنبال اون ……… اما من اشتباه نکردم ….. هر کسی یه چیزی رو برای خودش در نظر میگیره … یه برداشتی میکنه از این نوشته … اما هیچ کدومش مطمئنا اون چیزی که من فکر میکنم نیست …  حتی هیچ شباهتی با تفکرات من نداره …. هیچ کس نمیدونه من چی یا کی رو دوست دارم ….. من خییلی از آدمها رو دوست دارم بعضی ها رو خییلی بیشتر و چند نفر خاص رو از همه بیشتر …. اما یه نفر هست که بیشتر از همه ی اینهاس … هیچ وقت ندیدمش … هیچ وقت باهاش حرف نزدم … فقط دورادور میشناسمش …  میدونم که میدونه من دوستش دارم … اما هیچ وقت کاری برام نمیکنه ….

نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم …..

دلم خیلی پره …. ویزویزووو مثل همیشه به حرفای من گوش میده ….

چقدر هوا سرده …..

تصمیم دارم برای همیشه تنها باشم ….. برای تمام عمر …. تنها بودن لذتی داره که هیچ کس تا امتحانش نکنه نمیفهمه ….

ازهمین الان شروع شد … ساعت  ۲۰:۵۵ روز جمعه ۹-ام فروردین ۱۳۸۷ ….

چیز خاصی برای گفتن به نظرم نمیرسه دیگه …

سی.ای.دی

Don’t Give Up

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۶-۰۱-۱۳۸۷

 4444_by_ferocello.jpg

دلم میخواد همه چیز زودتر تموم شه … دیگه وجودم گنجایش این همه اتفاق رو نداره …..

من میخوام تنها باشم ….. برای تنها بودن هم کافیه با هیچ کس نباشی …

من هیچی نمیخوام …. تمام کارایی که کردم داره به خودم برمیگرده …………. خییلی خوشحالم از این اتفاقات …. خیلی ….

هیچ کس نمفهمه چرا من خوشحالم …….. این اتفاقات کاملا مزخرفن …

دلم نمیخواست هیچ وقت توی این بلاگ حرف بدی بنویسم ….. فکر میکردم همه چیز قراره امسال خوب باشه ….. اما هیچ چیز خوب نبود …..

نوشته های پست قبلی ….  فقط پسورد رو به یه نفر دادم …. شاید به یه نفر دیگه هم بدم …..  خجالت میکشم به اون پسورد رو بدم …. چون خیلی کمکم کرده همیشه ….. و من انقدر مزخرفم که هیچ وقت نتونستم هیچ کاری براش بکنم ….

این هم تیکه هاش:

چرا همیشه وقتی تو اوجی همه ی اتفاقا میفته …..
ساعت ۲۳:۰۵ و من هیچ دلیلی برای خندیدن ندارم …
دیگه نمیخوام درس بخونم … کنکور به درک …. همه چیز به درک …… هیچی نمیخوام ….. میخوام برم تو اتاقم درو رو خودم ببندم با هیچ کس حرف نزنم …….
همه چیز روزی آروم میشه ….
چیزی برای ناراحت شدن نیست و همه خوشحالن ….
زندگی میکنن با تمام امید و آرزویی که دارن و هیچ وقت نا امید و ناراحت نمیشن …
نمیخوام با کسی حرف بزنم …. با هیچ کسی هیچ حرفی ندارم …. حرف نمیزنم ….. میخوام ساکت بمونم ….

میخوام حرف بزنم …. میخوام داد بزنم …. بگم که چی کار کردم ……….. اما صدام در نمیاد ….. … .. . …

از اینکه این چیزا رو مینویسم متاسفم …..

من هیچ وقت انقدر ناراحت نبودم …

میخوام از این خونه برم …… هیچیشو نمیخوام …. از همه چیزش بدم میاد دیگه ….. هیچ چیز خوبی ازش یادم نمیاد …..

دیگه نمیتونم بنویسم ……….

سی.ای.دی