ویزویزو » 2008» می

Lfied-Rling

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۲۸-۰۲-۱۳۸۷

 73d78e0cae09dc81.jpg

آدم به پیرمردهای امروزی هم نمیشه نگاه کنه … همچین یه لبخند بهت میزنن که انگار معشوقه اشونی … میگن عزیزم بیا بغلم سالهاس که ندیدمت …

حالم بهم میخوره …

امروز تو پارک داشتم درس میخوندم چند لحظه به خودم استراحت دادم، سرم رو آوردم بالا و به درختی که بالای سرم بود در واقع به برگهاش نیگا کردم … چیزی که خییلی جلب توجه کرد این بود که تمام برگهایی که من میدیدم سبز و تازه بودن اما دوتا از برگها کنار همدیگه بودن و هردوشون خشک شده بودن … اما رنگ سبز رو داشتن …..

با خودم فکر کردم که چه مثالی از آدمها میتونم براش بزنم … مثل آدمهایی که توی یه جمعیت خوب و پاک آدمهای بدی هستن … یا مثل آدمهای خوبی که دیگران باعث این میشن که استعدادهاشون شکوفا نشه … یا مثل یه آدم که همه ی خصوصیات خوب رو نداره … یا شاید مثل دو تا آدم که خوب بودن مثل بقیه اما به گمراهی کشیده میشن و ……..

 یا هزاران مثال دیگه ….

آخرین موردی که گفتم اولین چیزی بود که به ذهنم رسید …. و به نظرم حقیقت داره …

آدمهایی اطراف ما هستن که اشتباه میکنن … و ما رو به اشتباهشون خواسته یا ناخواسته دعوت میکنن … اکثر موقع ها طرف حتی خودش هم نمیدونه که داره یکی دیگه رو به گمراهی میکشونه …. اما واقعا هست … کافیه که یکم تعصبمون رو بذاریم کنار …

امروز روز پاک و ساده و خوبی بود …

امروز کسی رو دیدم که یه بار وقتی خواستم ویولنم رو دستم بگیرم و بزنم به اشتباهی که اون موقع یعنی ۶ سال پیش کردم خندید …. بعد از ۱ سال شایدم بیشتر شایدم ۱ سال و نیم دوباره دیدمش … یه روز میفهمه که اشتباه بزرگی کرده خندیده …

با این که هر روز به خودم گوشزد میکنم که اشتباه راه زندگیم رو انتخاب کردم اما میخوام سعی کنم تو راه اشتباهی که اومدم دیگه اشتباهی نکنم …

وقتی خواهرم رو نگاه میکنم هیچ حسی نسبت بهش بهم دست نمیده نه دوست داشتن نه دوست نداشتن …. اما وقتی خوشحاله منم خوشحالم یا وقتی ناراحت میشه منم ناراحت میشم … یا کسی اذیتش میکنه طرف رو له میکنم …..

 از زمستون تصمیم دارم برم کلاس صداسازی ….. و جیغ بزنم … چه صفایی …. چقدر رو صدام کنترل پیدا کردم … خودم لذت میبرم … صدام قشنگ نیست اما همین که میتونم بلرزونمش یا آروم شروع کنم و جیغ بزنم و بعد آرومش کنم بدون اینکه بگیره خییلی عالیه، خودم با خودم حال میکنم …

اصلا همین که گوش موسیقیاییم روز به روز داره قویتر میشه و میتونم کوچکترین صداهای توی یه آهنگ رو تشخیص بدم (نه صحبت آدمها) یا اینکه میتونم ریتم یه آهنگ رو حفظ کنم برای بار اول (جز درس تنها چیزیه که خیلی خوب یادم میمونه) خیییلی باحاله …. و دقیقا توی زندگیه واقعی همه چیز برعکسه … حرف آدمها رو نمیشنوم و باید ۱۰۰ بار ازشون بپرسم چی گفتید؟! یا اینکه هیچ چیزی یادم نمیمونه!‌….. باید یه جا بزنم جلوی چشمم یادم بمونه …. زندگیم خیییلی باحاله … مخصوصا حالا که میخوام عوضش کنم …..

 دیگه حوصله ندارم بنویسم …

سی.ای.دی

Petrified

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۲۶-۰۲-۱۳۸۷

cranes_by_suzythebutcher.jpg

چیزی که وقتی پات رو از خونه میذاری بیرون و لازم داری یه ام.پی.تری یا یه گوشی واکمن با یه هدفون یا هندزفریه …

لازمه اش به خاطر اینه که خیلی از صداهای اطرافت رو نشنوی … و یاد بگیری بیتفاوت از کنار آدمهایی که ممکنه بهت یه چیزی بگن رد بشی و متوجه نشی چی میگن و فقط حرکت لبهاشون رو ببینی …

اینجوری نه اعصابت میریزه بهم … طرف هم ضایع شده از اینکه اصلا نیگاش نکردی و یا برات حرفش بی اهمیت بوده …

یه آهنگ جدید گذاشتم توی موسقوزو …. خییلی نازه … فقط آخر آهنگ رو نمیتونم هضم کنم که چرا اینجوری تموم شد! …

جمعه ۱۹-ام بود … و روز خوبی بود برام … از صبحش تا عصرش …. با کلی بچه حرف زدم … باهاشون نقاشی کشیدم … ازشون سوال پرسیدم … رو صورتشون نقاشی کردم … بچه ها میومدن و میگفتن خاله میشه رو صورت ما هم نقاشی کنی؟ یا خاله چقدر میشه یه نقاشی کردن؟ منم میگفتم جونم عزیزم ما اینجا پول نمیگیریم … اسمتون رو بدید به این آقا نوبتتون شد صداتون میکنیم …. بچه ها میومدن دونه دونه و روی صورتشون خورشید و ستاره و قلب و گل و روی صورت دخترا کنار چشماشون خط هم میکشیدیم … امکانات نقاشی کم بود … یه دستمال کاغذی بود واسه خشک کردن قلمو و یه در آب معدنی واسه آب … گاهی اوقات خورشید روی صورت بچه ها سبز میشد!‌…. خب اینم یه مدله واسه خودش!‌…… چقدر دوست داشتم دوستام رو ببینم اونجا اما هیچ کدومشون نتونستن بیان …..

ظهر شده بود و همه جا باد به شدت میوزید و هر چی کاغذ بود با خودش میبرد با کلی بدبختی جمع میکردیم و یه گوشه جمع میکردیم که نقاشی بچه ها رو باد نبره …

بچه ها با اعتماد به نفس کامل میومدن و به نظر خودشون پیکاسو بودن و شروع میکردن به نقاشی کردن و همین شیرینیه اعتماد به نفسشون نقاشی ها رو قشنگ میکرد …

هر سری بچه ها که میومدن بهشون کاغذ و مداد رنگی و پاستل میدادم ۲نفرشون حداقل نقاشیهاشون رو از همدیگه الهام گرفته بودن … جالب بود … بچه ها به نقاشی های همدیگه دقت میکردن و بعضیهاشون که بزرگتر بودن مدل همون مدل بود اما رنگ ها رو عوض میکردن …

یه پسر بچه اومد و شروع کرد به نقاشی کردن … دایناسور کشید بهش گفتم چیه گفت دایناسور … مامانش یه خانم به ظاهر ۲۶ ساله میخورد که چادری بود … بهم گفت که پسر من عشق دایناسور داره و اسامیه همشون رو حفظه …… خیلی جالبه که یه پسر بچه اسامی دایناسورها رو بلد باشه…. اما اصلا جالب نیست که فقط اسامیشون رو بلد باشه … یادم میاد بچگیم هام یه خونه داشتیم طرفای پارک لاله … بعد با داییم عصرا میرفتیم پارک و درختارو نیگا میکردم و میگفتم دایی اسم اینا تیراناسوروسه …. یا اسامی از این قبیل که حافظم یاری نمیکنه الان …

یا یه پسر بچه دیگه اومد و کوسه کشید … بهش گفتم چی میکشی گفت کوسه … به به چه جالب … مامانش یه خانمی بود که حدود ۳۳ سال میخورد و چادری نبود … بهم گفت که توی خونه یه کلکسیون از انواع کوسه ها رو داره کوسی چکشی … کوسه برقی!!!!!!!!!! واقعا کوسه برقی داریم؟! …. ولی در آخر به مامانش گفتم این کوسه ها رو به صورت کلاژ بهش یاد بدید آویزون کنه خوشگل میشه …

یه دختره بود که از خارج اومده بود و فارسی بلد نبود و اسمش رو انگلیسی نوشت اسمش عسل بود … و ۲تا نقاشی کشید …

….

روزها داره آروم آروم میگذره … و من این جور زندگی کردن رو دوست دارم ….. چون احساس میکنم خیلی وقت دارم برای همه کار …

….

هفته پیش یه نفر یه حرف قشنگی بهم زد … و امروز یه نفر دیگه یه جور دیگه تکرارش کرد … و از این به بعد شروع میکنم ….

وقتی خودم شروع کردم اینجا هم مینویسم ….

دیروز به مامانم گفتم من خیلی بدبختم! … اما امروز حس خوشبخت ترین آدم بهم دست داده ….

تا چند روز دیگه بیشتر نت ندارم و تا آخر تابستون زندگی مجازی من اینجا رو هواست ……

بعد از کلی نوشتن این بلاگم رو دوست دارم …. و پابلیشش میکنم ….

کاش جوجه ام رو امروز میدیدم ……..

سی.ای.دی

پی.اس: عکس خیلی توپیه …. فقط باید درک کرد که چی میگه … (عکس رو در سایز اصلی ببینید)

depressed

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۱۸-۰۲-۱۳۸۷

anca_and_cello_by_chocolateme.jpg

تو دلم خنده ام میگیره وقتی میبینم من اینجا دارم بلاگ آپ میکنم و کنکوریهای دیگه دارن درس میخونن …

وقتی بچه هامون میان مدرسه همشون میگن من دیروز ۷ ساعت درس خوندم … خیلی افتضاحه حالم بد بود نتونستم بیشتر بخونم …. یا من ۱۲ ساعت دیروز درس خوندم … روزی ۱۲ ساعت خوندن اونا کجا و هفته ای ۱۵ ساعت من کجا!‌ ….

به یکی از دوستام گفتم چند وقت پیش، اگه من کنکور قبول شم فقط به خاطر دعاهاییه برام میکنن! …. و لطف خدا که جداست …

………….

وقتی که نمیتونم حرفی که دارم رو به کسایی که دوستشون دارم بزنم روانی میشم …. وقتی که میخوام حرف بزنم اما هیچ چیز نمیاد تو ذهنم که بگم …..

… دلم تنگ شده … میخوام برگردم به ۴ سال پیش … قبل از همه ی این اتفاقات ….

سر دردای هر روز اون موقع رو بیشتر از اتفاقاتی که بعدش افتاد دوست دارم ….. دلم میخواد هر روز سرم درد بگیره … دلم میخواد طوری درد بگیره که حتی شبها نتونم بخوابم … فقط ۴ سال پیش باشه …..

همه ی عمرم رو میدم که برگردم به اون موقع برای یک روز …. و همه چیز همونجا برام تموم شه …

………

نمیدونم چرا هر کی ناراحته میاد پیش من حرفاش رو میزنه …. حوصله کسی رو ندارم دیگه ….. فقط میشنم گوش میدم … و تنها جمله ای که میگم با کلمه ی متغیرش اینه:

x جان، اگه آدم بخواد خودش رو به خاطر این چیزا ناراحت کنه خییلی چیزا هست … پس بیخیالش، از زندگیت استفاده کن حالش رو ببر ….

…………….

و زمان هر روز زودتر از دیروز میگذره …

امروز سرعت زمان کاملا سریع بود … میتونم بگم هر ۳ ثانیه اندازه ی ۱ ثانیه میگذشت … حساب کنی شاید بشه یه چیزی حدود ۸ ساعت …

استدلالش اینجوری میشه که یک روز کامل ۲۴ ساعته … به سه قسمت تقسیم بشه میشه ۸ … همه ی این ۸ ساعتها زمان برابری دارن … اگه قرار بشه هر ۱ ثانیه معادل ۳ ثانیه حساب بشه اون وقت ۲تا ۸ ساعت میره تو دل یه ۸ ساعت …

همینجوری اگه بخوای هر ثانیه رو معادل ۴ ثانیه در نظر بگیری باید بشه ۶ ساعت … ۵ ثانیه میشه ۴:۱۰ کمتر … ۴:۸ فکر کنم درست در بیاد … حوصله ضرب کردنش رو ندارم! کسی حساب کرد درست در اومد به منم بگه …

……….

و امشب هم پایانی برای امروز بود و فردا پایانی برای امشب …

و من امروز معنی کامل پایان بی غروب رو درک کردم …

سی.ای.دی