تا قبل از ۱۱:۴۵ شب روز تختم دراز کشیده بودم و گریه میکردم… حس میکردم به کسی نیاز دارم که تو بغلش گریه کنم و درکم کنه …
همه اش به خاطر کنکوره… ترس از این که سال بعد بدتر از امسال بشه… منی که هیچ چیز باعث نگرانیم نمیشد مخصوصا درس حالا داشتم جلوی این کنکور مسخره کم میاوردم …
بیخیال … اینا مهم نیستن …
به دوستام مسیج میدادم و منتظر بودم یکیشون جواب بده باهاش حرف بزنم …
روبرتو جوابم رو داد…
بهش گفتم میخوام IT سنندج ام که قبول شدم رو برم… خوشحال شد فکر کنم …
ساعت از ۱۱:۴۵ گذشت… و من در حال گریه بودم همچنان… تصمیم گرفتم یه آهنگ بذارم … آهنگ رو گذاشته بودم و صداش رو تا آخر زیاد کرده بودم… هدفون رو توی گوشم فشار میدادم که واضحتر و بلندتر بشنوم …
رو تختم نشسته بودم و چشمام رو بسته بودم و به دلدردی که اون روز از صبخ تا اون موقع شب داشت پدرم رو در میاورد میگفتم تو هیچی نیستی … تو دلم داد میزدم خدایا کمکم کن!…
داشتم با آهنگ قاطی میشدم کم کم … حس میکردم یا به عبارت دیگه و بهتر میدیدم تمام سلولای بدنم داره با آهنگ میرقصه… حس خوبی بود … داشتم همه چیز رو فراموش میکردم …خودم رو زیاد تصور میکردم … نمیدونم قابل درک هست حرفم یا نه … اما حس میکردم تمام وجودم باهام داره همکاری میکنه … این آهنگ با من چی کار میکرد …
دیگه گریه نمیکردم … احساس میکردم از خود بی خود شدم … ملموس ترش اینه که بگم داشتم مست میشدم … نمیدونم تا حالا با آهنگ مست شدید یا نه … اما میدونم که هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست …
روبرتو بهم مسیج داد که «میتونی بیای نت؟» بهش گفتم «نه، میخوام تو حال خودم باشم، فعلا» بعدش مسیج داد… اما من اونقدر که مست آهنگ و فکر خدا بودم نمیفهمیدم چی میگه… عزیزم از همینجا ازت معذرت میخوام …
همینجور چشمهام رو بسته بودم و داشتم سرم رو با آهنگ تکون میدادم و دستام رو توی هوا با آهنگ میچرخوندم انگار که دارم رهبری میکنم …
تو حس خودم بودم و همچنان مست که یه دفعه ای یه نفر دستم رو توی هوا گرفت …
چشمهام رو که باز کردم دیدم یه نفر نشسته کنارم داره بهم لبخند میزنه … میدونی یه جورایی عجیب بود … آخه لب و دهن نداشت … اما من حس میکردم داره میخنده … یعنی با چشماش این رو نشونم میداد … چشماش عجیب بود … یه درخشش خاصی توشون بود …
بهم اشاره کرد که ساکت باشم و به اطرافم نیگا کنم … وقتی که به اطرافم نگاه کردم دیدم دور تا دور اتاقم پر از دختراییه که لباسای بلند پوشیدن و موهای قهوه ای رنگشون رو دورشون انداختن و مثل اون موقع من دستا و سرشون رو با آهنگ تکون میدن …
اون کسی که کنارم بود دستاش رو روی زانواش گذاشته بود و داشت سرش رو آروم تکون میداد … مثل درویشایی که ذکر میگن …
نمیدونستم زنه یا مرد … فقط این رو میدونستم که خییلی خوشگل و جذابه …
من شیفته اش شده بودم … چه زن چه مرد … فرقی نداشت برام … اونقدر شیفته ی چهره اش با اون نگاهای عمیقش شده بودم که میخواستم مال من باشه تا بتونم هر روز از زیباییش لذت ببرم …
من هم به دنبال اونا چشمام رو بستم و به آرومی دستها و سرم رو تکون میدادم …
به مدت همینجوری گذشت … حس کردم داره نگام میکنه … چشمام رو باز کردم … با نگاهش بهم فهموند که همیشه کنارم میمونه …
یه جورایی حس میکردم نمیفهمه من چی میگم … اما من میتونم به اون گوش بدم و با چشماش آرومم کنه … عیبی نداشت … بالاخره روزی میفهمید که من چی میگم …
سرم رو انداختم پایین و چشمام رو بستم و حس کردم چقدر من بدبختم … چقدر من حقیرم … گریه ام گرفت … اون با دستاش که نرم و لطیف بود اشکام رو پاک کرد و با نگاهش بهم لبخند زد و بهم فهموند که نباید ناراحت باشم …
احساس میکنم عاشقش شدم …
آهنگه خستم کرد … زدم تو خط ویوالدی … مرتیکه ی شیطان پرست … همه چیز رو با آهنگش خراب کرد … اون با آهنگای شیطانی که ساخته باعث شد همشون برن … آنتونیو ویوالدی توی تمام آهنگای تو شیطان حضور داره … ویولن آهنگات رو شیطان میزنه … شیطان با آهنگای تو میرقصه … همه چیز رو نابود کردی …
سعی میکردم برشون گردونم … حس میکردم از دستم ناراحت شده … آهنگارو عوض میکردم که بیاد دوباره …
با آهنگ Naval از یان تیرسن برگشت … طوری نگام کرد که انگار داشت بهم میگفت ناراحت نباش من باز هم میام …
و اون رفت …
من رو تنها گذاشت …
من هنوزم احساس خستگی میکنم …
منتظرش میمونم …
شاید امشب هم برای دیدنم بیاد …
سی.ای.دی
