The man who sold the world
دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۷-۱۰-۱۳۸۷
یه وقتایی اینجا با من بود … میتونستم هر چیزی که خوشحالم میکنه یا ناراحتم میکنه رو توش بنویسم …
اما دیگه حس میکنم نه میتونم با کسی حرف بزنم و نه چیزی بنویسم … حتی نمیتونم با خودم هم حرف بزنم … چون هیچی ندارم بگم … فقط همه چیز رو درک میکنم …
فقط میتونم بعد از این همه بگم منم هستم … منم قاطی بقیه شدم … قاطی کسایی که یه روز براشون دعا میکردم که خوب باشن و خدا بیشتر از همه کمکشون کنه …
قاطی کسایی شدم که براشون دعا میکردم خدا به خاطر اشتباهات زیادشون ببخشدشون …
توی این یه ماه آخر چیزایی شنیدم و دیدم که آرزو میکردم هیچ وقت توی اون جمع ها نبودم اون وقت راحت تر به آدمهای اطرافم نگاه میکردم … کسایی که دوستشون داشتم وقتی دیگران (کسایی که باز هم دوستشون دارم) ازشون حرف میزدن به نظرم چقدر نفرت آور بودن … کسایی که بیشتر از چند سال باهاشون بودم … هیچ وقت تصورش هم نمیکردم … اما دلم میخواد خدا بهم کمک کنه نگاهی پیدا کنم نسبت به این افراد که نتونم بدیهاشون رو اول ببینم …
امروز روزیه که تصمیم دارم تمام کسایی که (از آخرین بار که همه رو بخشیدم،) من رو ناراحت کردن تا الان ببخشم … مثل بعضی از کسایی که با اشتباه درس دادنشون باعث شدن خییلی اشتباهات دیگه ای بکنم …
امیدوارم هر چه زودتر برم … دیگه دنبال این که بیام تهران نیستم … حداقل الان اینطوری فکر میکنم … امیدوارم همیشه اینطوری فکر کنم …
سی.ای.دی

