حس میکنم که هنوز باید خییلی کارا بکنم که نکردم …
دارم خودم رو سرگرم میکنم … با چیزایی که دوست دارم … که کمتر فکر کنم … که کمتر کارایی بکنم که باعث اذیت خودم بشه …
روز شماری میکنم واسه رفتن … از یه طرف دلم میخواد برم … از یه طرف نه …
یه جورایی «من درون شماره ۱ که فکر میکنم توی دلم باشه» بهم میگه وقتی بری خییلی تنها میشی … خیییلی از دوستات رو از دست میدی … اما «من درون شماره ۲ که فکر میکنم توی سرم باشه قسمت چپ» بهم میگه اگه بری زندگیت خییلی بهتر میشه … اما خودم نمیدونم چی میگم … خودم هیچ نظری ندارم … یه جورایی حس سیبل بهم دست داده … کلی شخصیت داشت! که هر کدومشون یه جور بودن … تصمیم دارم که بذارم زمان مشخص کنه …
آدما مسخره ترین موجودات روی زمین شدن … این رو هر روز دارم روز به روز بیشتر درک میکنم …
توی تلویزیون چیزای عجیبی میبینم …. توی اینترنت بیشتر … توی خیابون عیجیبتر از بقیه …
واقعا میشه زندگی کرد؟ …
جدیدترین سوالی که از خودم میپرسم اینه: این زندگی ای که من دارم ارزش این همه خوش گذرونی یا بدبختی یا اتفاقات رو داره؟ …
واقعا میخوام همه چیزم رو عوض کنم … اتاقم … لباسام … رفتارم … مدل موهام … طرز راه رفتن و همه چیز …
چرا برف نمیاد امسال؟ … همه اش فکر میکنم خدا از من ناراحته … واسه همین نمیخواد من برف رو ببینم …
حوصله ندارم با کسی حرف بزنم … حوصله بیرون رفتن ندارم …. حوصله هیچ چیز رو ندارم … فقط دلم میخواد بشینم پای کامپیوترم …
دلم میخواد میتونستم مثل قبل باز هم گریه کنم … اما دیگه نمیتونم … دیگه هیچ آبی توی بدنم نیست که بخوام گریه کنم … تمام سلولهام باهام قهر کردن … هیچ کاری برام انجام نمیدن … فقط مغزم با فداکاری (اگرچه میدونم نمیخواد) بهم کمک میکنه که تعادل داشته باشم و بقیه رو وادار میکنه که فعال باشن و قلبم از روی وفاداریش ادامه میده و بقیه رو تشویق میکنه … دستهام ازم ناراحتن هی بهم میگن این چه وضعه کار کردنه … همه جای ما رو خراش دادی چرا مراقب خودت نیستی؟ … تنها جوابی که دارم بهشون بدم اینه که متاسفم، من دیگه مثل قبل نمیتونم حواسم رو جمع کنم … پاهام از روی اجبار بهم اجازه راه رفتن رو میدن … همیشه بهم میگن به خاطر خودت نیست … به خاطر دیگرانه که بهت اجازه میدیم … و من سرم رو میندازم پایین و میگم ازتون ممنونم ….
سخت ترین قسمت زندگی قبول کردنشه … قبول کنی که هستی … و باید زندگی کنی و بعد بمیری ….
دیشب کتابی رو که دنبالش بودم رو پیدا کردم … کتابی که همیشه اسمش رو میدیدم … اما توجهی نمیکردم به وجودش … کتابی که همیشه لای کتابای دیگه ام بود …
انسان موجود ناشناخته — دکتر الکسیس کارل …
سی.ای.دی
پ.ن: حس میکنم همه ی موجودات اطرافم چه زنده چه غیر اون همیشه بهم میخندن! … (نمونه: ر.ج عکس)

