ویزویزو » 2009» فوریه

Balance

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۳-۱۲-۱۳۸۷

balance_by_applecorekevin.jpg

واقعا نمیتونم خودم رو اینجا با محیطش و بچه هاش وفق بدم … بچه های اینجا چیزی جدا از بچه های تهرانن ..

از تصمیمم اصلا پشیمون نیستم …

حس خوبی دارم نسبت به اینجا … حس میکنم قراره برام اتفاق تازه ای بیفته … اما من نمیدونم چیه! …

بیشتر روزم رو با نوشتن میگذرونم! … خب اینم کاریه در نوع خودش … یا اس.ام.اس بازی یا نوشتن خاطرات …

امروز مجبور شدم یه حساب تو بانک ملی باز کنم! …

اینجا استادها اندازه بچه های دبیرستان ما میدونن …

انتظارم از دانشگاه چیز دیگه ای بود …

فکر میکنم منم به سرنوشت داییم دچار بشم …

فکر کنم منم مجبور میشم که دانشگاه رو ترک کنم …

نمیشه اینجا رو درست کرد …

این منم که باید تغییر پیدا کنم! که منم نمیکنم! ……………

کلاس بعدیم فیزیک پیشه … میتونم بگم توی این هم شانس نیاوردم … چون میخواد دینامیک و مکانیک رو فقط درس بده که من همه اش رو بلدم …….

فکر میکنم باید تجدید نظر کنم تو بعضی چیزا ….

به زودی این کار رو میکنم ….

البته واقعا نمیدونم تو چی باید تجدید نظر کنم! … اما میدونم این کار باید تو من انجام بشه …

متن زیر سرتاسر غرغر کردنه! … حوصله نداری نخون … (نه که متن بالا نبود!)

آدمای زیادی هستن که حالم رو بهم میزنن …

این حس از وقتی که اومدم توی دبیرستان بیشتر شد … دیروز یه نفر دیگه هم اضافه شد …

اما خدارو شکر میکنم که هر وقت از یه آدم حالم بهم میخوره کسایی رو مشناسم که باعث افتخار میشن …

چرا باید آدمها اینجوری باشن؟ … چرا باید نتونن خودشون رو نگه دارن و هر حرفی رو هر جایی نزنن …

تصمیم دارم یه آدمی باشم که با هیچ کس تازه ای صمیمی نشه … یه آدم خشک … اینجوری بهتره ….

(آناتما واقعا آهنگ سازه)

خیییلی دلم میخواد یه روز هرچی دلم میخواد بگم … اما واقعا نمیتونم! ….

شاید دلیلش این باشه که زیادی مثبتم! … هاهاها من و +! …

———-

میخوام برم سر کلاسم بشینم و اتفاقات امروز صبح رو بنویسم …

امیدوارم همه چیز روزی درست بشه …

سی.ای.دی

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۱۶-۱۱-۱۳۸۷

میدونی … بعضی وقتها فکر میکنم بعضی چیزها که اتفاق میفته یا نمی افته به خاطر منه … به خاطر بودنه منه …سخته قبول کردنش …میدونی چی ناراحتم میکنه؟ … اینکه بعضی وقتها مجبورم جلوی بعضی از آدمها اون چیزی که نیستم باشم … مجبورم ظاهرم رو طوری جلوه بدم که فکر کنن منم مثل اونا هستم … بعضی وقتها باید اینجوری باشه اما نه همیشه …فکر میکنم همین تظاهر کردن ها باشه که باعث این اتفاقات میشه … چون من نمیتونم خوب تظاهر کنم …واسه همین همیشه ترجیح میدم توی اتاقم باشم و نیام تو جمعی که باهاشون فرق دارم …. همیشه میام توی اتاقم تا مجبور نباشم نگاهای آدمای اطرافم رو تحمل کنم …سخته اینجوری زندگی کردن … همیشه اون چیزی رو که دوست داری رو نباید بخوای چون یه نفر دیگه اونو نمیخواد … حتی اگه معقول ترین کار باشه ….تقریبا سه روز دیگه میرم … نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت … هیچی رو نمیدونم ….باید زنگ بزنم به معلم فیزیکم … شنبه اگه بشه برم ببینمش … به معلم شیمیم هم باید زنگ بزنم …حرفم نمیاد …فقط دعا میکنم که خدا بازهم برف و بارون رو بباره …سی.ای.دی