واقعا نمیتونم خودم رو اینجا با محیطش و بچه هاش وفق بدم … بچه های اینجا چیزی جدا از بچه های تهرانن ..
از تصمیمم اصلا پشیمون نیستم …
حس خوبی دارم نسبت به اینجا … حس میکنم قراره برام اتفاق تازه ای بیفته … اما من نمیدونم چیه! …
بیشتر روزم رو با نوشتن میگذرونم! … خب اینم کاریه در نوع خودش … یا اس.ام.اس بازی یا نوشتن خاطرات …
امروز مجبور شدم یه حساب تو بانک ملی باز کنم! …
اینجا استادها اندازه بچه های دبیرستان ما میدونن …
انتظارم از دانشگاه چیز دیگه ای بود …
فکر میکنم منم به سرنوشت داییم دچار بشم …
فکر کنم منم مجبور میشم که دانشگاه رو ترک کنم …
نمیشه اینجا رو درست کرد …
این منم که باید تغییر پیدا کنم! که منم نمیکنم! ……………
کلاس بعدیم فیزیک پیشه … میتونم بگم توی این هم شانس نیاوردم … چون میخواد دینامیک و مکانیک رو فقط درس بده که من همه اش رو بلدم …….
فکر میکنم باید تجدید نظر کنم تو بعضی چیزا ….
به زودی این کار رو میکنم ….
البته واقعا نمیدونم تو چی باید تجدید نظر کنم! … اما میدونم این کار باید تو من انجام بشه …
متن زیر سرتاسر غرغر کردنه! … حوصله نداری نخون … (نه که متن بالا نبود!)
آدمای زیادی هستن که حالم رو بهم میزنن …
این حس از وقتی که اومدم توی دبیرستان بیشتر شد … دیروز یه نفر دیگه هم اضافه شد …
اما خدارو شکر میکنم که هر وقت از یه آدم حالم بهم میخوره کسایی رو مشناسم که باعث افتخار میشن …
چرا باید آدمها اینجوری باشن؟ … چرا باید نتونن خودشون رو نگه دارن و هر حرفی رو هر جایی نزنن …
تصمیم دارم یه آدمی باشم که با هیچ کس تازه ای صمیمی نشه … یه آدم خشک … اینجوری بهتره ….
(آناتما واقعا آهنگ سازه)
خیییلی دلم میخواد یه روز هرچی دلم میخواد بگم … اما واقعا نمیتونم! ….
شاید دلیلش این باشه که زیادی مثبتم! … هاهاها من و +! …
———-
میخوام برم سر کلاسم بشینم و اتفاقات امروز صبح رو بنویسم …
امیدوارم همه چیز روزی درست بشه …
سی.ای.دی
