ویزویزو » 2009» مارس

Effective

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۹-۰۱-۱۳۸۸


img-055.jpg

امروز مشغول کار با پاسکال بودم! خییلی باحاله … در این بین یه جا گیر کردم! …. بعد به خدا گفتم خدا من چی کار کنم؟

تاحالا انقدر عمیق فکر نکرده بودم که خدا پاسکال بلده! … خدا خییلی چیزای دیگه هم بلده! خدا بیلیاردم بلده! …

اصلا خدا سرگرمی داره؟ … خدا نیازی به سرگرمی داره؟ اگه داره واقعا این ما هستیم که سرگرمی خداییم؟

همیشه وقتی با دوستام میخندم به این فکر میکنم که خدا هم میخنده؟ … همیشه به نظرم میاد خدا فقط لبخند میزنه! … چرا نمیخنده؟ …. چرا مثلا مثل ما که انقدر میخندیم دلمون درد میگیره نمیخنده؟ چون خدا دل نداره؟ (جی.کی) فکر میکنید الان خدا از این حرف من ناراحت شد؟

خدا اخم میکنه؟ خدا عصبانی میشه؟

خدا همیشه میخنده! … حتی وقتی عصبانیه …! چرا باید بخنده؟ …

یه گربه اومد دم پنجره اتاقم سرک کشید دید من نشستم در رفت!! …

خییلی قیافه اش باحال بود (((: چشماش افتاد به من یه دفعه ای گرد شد در رفت ((((: … دیوونه بود ظاهرا! …

این عکسه گربه دایی مامانمه …

بحث چیز دیگه ای بود! … خدا چه چیزایی بلده ها… خدا بلده بستنی درست کنه! یا کیک اسفنجی! …

همیشه به طبیعت و آدمایی که خدا خلق کرده فکر کرده بودم! …

اما اینم یه تفکره! …

به نظرتون خدا ناراحت میشه من انقدر کاراشو سطح پایین در نظر گرفتم؟

!!!

واقعا خدا خییلی باحالی …

خدا اسپانیایی هم بلده البته …

خدا آهنگسازه! … تمام آهنگایی که ساخته شده خدا ساخته؟ … مثلا آناتما و ونجلیز و متالیکا و انسینک رو خدا ساخته که این آهنگارو به نمایندگیش بسازن؟ …

خدا هنوزم نماینده انتخاب میکنه؟ ….

اگه آره یعنی من میتونم بگم پیامبرم؟ اگه نه پس خدا چرا به این آدما این راه رو نشون داده؟

خدا؟

ممنونم از تمام چیزایی که توی سال گذشته بهم دادی … و شرمنده ام از کارای اشتباهی که انجام دادم …

خدا نهایت سعی ام رو میکنم که جبران کنم …

خدیا از آخرین هدیه ی سال قبلم ازت ممنونم … تا آخر عمرم مراقبشم ….

سی.ای.دی

Hehe

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۲۷-۱۲-۱۳۸۷

img-007.jpg

این منم!

Mar

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۲۲-۱۲-۱۳۸۷

243b443408342fe19164c6303d7e3d14.jpg

ایول …

من اینجا تنها توی سایت دخترا هستم … اون آقاهه فقط به من اجازه داد که از کامپیوتر استفاده کنم و با اینکه قرار بود ۵ سایت بسته شه و الانم ۵هه به خاطر من میگه مسئله ای نیست! ….

مرسی! ….

هه هه …

هاااااااااااااااا ….

خدا لطف تو کرد ما را گستاخ! ….

میدونی چیه؟ … پسرای دانشگاهمون واقعا حال بهم زنن! …

اینارو بیخیال …

میخوام یکی از روزای مهم زندگیم رو بنویسم!

۲شنبه  ۱۲/۱۲/۸۷ ساعت ۱۳:۵۱:۳۹ بعد از ظهر

سر کلاس ادبیات  پیشم… دیروز اصلا نفهمیدم چطور گذشت…

امروز روز خوبی بود … آحاجی رو دیدم … نمیدونم چرا نوشتم ادبیات پیش، الان سر کلاس فارسی عمومی ام… من اصلا همچین کلاسی ندارم! … دارم توی گوشیم دنبال یکی از آهنگایی که از صبح افتاده تو سرم میگرذم … اما فعلا چیزی پیدا نکردم … جدا به این نتیجه رسیدم که خطم توی این دفتر خییلی افتضاحه … نمیدونم در مورد کارتونمون چی کار کنم! … هیچی به ذهنم نمیرسه … حدود یه هفته دیگه یعنی تقریبا که نه … دقیقا هفته بعد تولدمه … فکر کنم آهنگه رو پیدا کردم … آها … اول اشتباه پیدا کردم الان پیدا شد … Anathema … آهنگ Leave No Trace … فوق العاده اس …

امروز بعد از کلاس ریاضی پیشم یه پسره که خییلی ازش بدم میاد و ابروهاش رو نخ کرده بود یعنی برداشته بود ازم جزوه گرفت … میشه گفت تقریبا با اکراه بهش جزوه دادم! …

از پسرای ابرو ورداشته بدم میاد … اه …

استاد اومد سر کلاس … به ترتیب اسم همه رو پرسید … اما اسم من رو نپرسید … از همون اول که اومد سر کلاس استرس گرفتم و دستام عرق کرده بود … اسم همه رو که پرسید دستم رو بردم بالا و فهمید که اسم من رو نپرسیده … بعد معرفی کردم استرسم افتاد ….

استاد باحالیه … با لباس کردی اومد سر کلاس و رئیس قبلی دانشگاه بوده … خیلی به نظم ولی راحتی اهمیت میده .. حرفای استاد خیییلی باحال و قشنگه … میگه عصر الان عصر تنهایی اسم گذاشته شده …

استاد میگه خاطرات خودتون رو بنویسید باعث میشه راحت تر و ریلکس تر بشید … اما من که حدود چند سالی هست مینویسم شاید میتونم به جرئا بگم که ریلکس نشدم هنوز ….

اما انکار نمیکنم که راحت تر و روون تر از قبل نمینویسم …. میگه خودسانسوری نکنید … راست میگه … میگه بنویسید تا بعدا بدونید که چقدر ژرف تر و خودساخته تر میشید، آدم عمقی تری میشید … میگه اگه آدم فقط یه کار انجام بده دچار ایلینویس یا یه چیزی شبیه به همین… میگه یعنی تک بعدی … یک خط راست و صاف رو رفتن … همه ی اینا باعث میشه دنیای آدما رو بسازن … یعنی بذار دنیات بازشه … دنیا جامع و گسترده بشه … دنیا رو فرا رشته ای بگیریم … فکر کنم اولین باره همچین چیزی توی عمرم نوشتم … در مورد مکس پلانک گفت یاد محمد افتادم! … استاد میگه شعر حافظ به ساحت آیینگی رسیده چون هر کس میتونه خودش رو توش ببینه … واقعا تعبیر خوبیه …  استاد داره از بچه ها میپرسه در مورد هنرهایی که دوست داریم … دارم به این نتیجه میرسم که موسیقی و نویسندگی علاقه خاصی دارم … استاد بهم گفت که هیچ وقت مشکل روانی پیدا نمیکنم … اما نمیدونه که واقعا خییلی خسته و ناراحتم … شاید هم نداشته باشم و فکر میکنم که دارم …

———–

تموم شد …

توجه ! ماله ۱۲ام اسفند بود … امروز ۲۲ شاید هم ۲۳ اسفنده! ….

خدایا شکرت …………………………………………………

سی.ای.دی