ویزویزو » 2009» آوریل

Sentosa

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۹-۰۲-۱۳۸۸

img-22.JPG

وقتی سوار اتوبوس میشی که از یه شهر بری یه شهر دیگه! هزار تا چیز میبینی ….

از ۲تا عقاب که دارن کنار هم تو آسمون پرواز میکنن گرفته تا خری که داره توی مزرعه جیش میکنه و پسر بچه ای که با پوشک داره کنار جاده میدوه … در کنارش هم فیلم نسبتا مسخره محیا که تیکه های اضافی داره ….

وقتی آدم میبینه ۲تا سگ دارن واسه هم دمشون رو تکون میدن و نیششون بازه و کنار هم میدون، خوشحال میشه …. اینا هم احساس دارن! …

خانمی که کنار دستت نشسته ۵ دقیقه فقط بهت آدامس تعارف میکنه و تو رد میکنی! چون آدامسش عجیب غریب به نظر میرسه … تنها کاری هم که میتونی بکنی اینه که بگی دستتون درد نکنه و بذاریش تو کیفت! …

دیدن منظره کوه های پر از برف فوق العاده اس توی این هوای بهاری ….

دیدن پرنده ای که مثل گنجشک نشسته روی سیم برق جالبه وقتی که سبز رنگ باشه و عجیب! …

صدای دختر پسری که تو یه ردیف عقبتر و مخالفت نشستن رو نروه … چون دختره خییلی با ناز حرف میزنه و پسره عجیب قیافه اش بدون عینک آفتابی بچه میزنه …. اول فکر میکردم دختره داره مسخره بازی در میاره … یه ساعت به همین روال گذشت! ۲ ساعت … سه ساعت …. دیگه ۶ ساعت واقعا مسخره بازی نیست! …

گلهای لاله ی وحشی یا شقایق کنار جاده دل انگیز بودن …. آدم دوست داشت کنارشون بشینه و اطراف رو نیگا کنه ….

ضدحال اینه که یکی توی اتوبوس خودش رو خالی کنه! … و ضدحال تر اینه که صندلی جلوییت باشه ….

چیزی که اذیت میکنه اینه که یه یارویی مسئول اتوبوس باشه و هی بهت نیگا کنه و رو دستش اژدها خالکوبی کرده باشه ….

روی دیوار یکی از این خونه ها نوشته بود کود مرغ! …. از کجای مرغ میخوان کود جمع کنن آخه ….

پشت چراغ قرمز همدان فکر کنم یه دختر بچه با لباس صورتی رنگ توی یه وانت رو پای مامانش نشسته بود داشت منو نیگا میکرد …..

آهنگایی که گوش میدادم قشنگ بودن ……. ولی حیف که آخر کار یکی از سیمای هدفونم قطع شد ….

به نظر شما چرا یه نفری که اتوبوسش رو تو جهت سربالایی پارک کرده - یعنی سر ماشین بالاتر از ته ماشینه - (جمله معترضه باحاله) باید یه سنگ رو بذاره جلوی چرخ ماشین؟ نه پشتش؟ ….

سی.ای.دی

Autre

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۶-۰۲-۱۳۸۸

img-22.JPG


چیز خاصی ننوشتم!

وقتی فکر میکنم از صبح تا الان چه کار مفیدی انجام دادم به این نتیجه میرسم که یکم فکر کردم! یکم با دوستام خندیدیم! یکم درس یاد گرفتم! یکم به مادربزرگم کمک کردم! رفتم حموم! از داروخونه شامپو بچه گرفتم! چندبار خدارو شکر کردم! کلی عکس از حیاطمون گرفتم چون مادربزرگم میخواست! لباسارو رو طناب انداختم! …. دیگه چیز دیگه ای یادم نمیاد ….

فکر میکنم اینا واسه یه روز کافی نیست …..

سر کلاس مبانی یه سوال طولانی داد استاد! بعد واسه اینکه وقت کلاس بگذره گفتیم سوالش رو بنویسید! بعد گفت یکی از خودتون بیاین بنویسید! یه پسره رفت نوشت وسطش یکی از پسرای کلاس اون ته گفت با خط شکسته مینویسه! …. خدایی خط پسره خییلی افتضاح بود بعد به دوستم گفتم کلی خندید و گفت خط کوفیه……… خییلی خندیدم امروز خدایی …….. استاد حل تمرین (استاد یار) اومده بود بعد من هی باز میگفتم استاد بعد بچه ها از پشتش اشاره میکردن نگو استاد! بعد من میگفتم استاد باز میگفتن نگو استاد! آخرش گفتم آقای افشار! استاده خودشم خنده اش گرفت! ….

سر کلاس زنگ زدم خواهرم باهاش حرف بزنم … از اونجا که آروم حرف میزدم و خواهرم بیرون توی خیابون بود عصبانی شد من اینجوری حرف میزنم! …. اما بعد از کلاس رفتم بیرون باهاش حرف زدم ….

امروز همه اش هوا بارونی بود ….

از شدت خستگی و سردرد دلم میخوام بخوابم تا پس فردا ….. فکر کنم به خاطر ناهار امروز بود ……

حس کردم امروز گریه میکنم …. اما هنوز نکردم ….

شام هیچی نمیخوام بخورم … نماز نخوندم! ………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..

گوشیم ۵۳۰۰ئه …

کلی حرف داره مخم رو میخوره ……… اما اول باید فکر کنم …

یه کبوتره اون دور دورا روی لبه پشت بوم یه خونه ۵ طبقه ظاهرا نشسته و داره کج کج من رو نیگا میکنه ….

دوباره گنجیشکا روی کفشم کثافت کاری کردن … متاسفم این لفظ رو به کار بردم … خیلی فحششون دادم جلو خودشون ….. غلط کنن یه بار دیگه بیان ….

اصلا حال ندارم …

سی.ای.دی

Remos

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۴-۰۲-۱۳۸۸


امروز رفتم روستا! …

خییلی خوب بود! …

یه دختر بچه بود اسمش مهربان بود! …. خییلی خجالتی بود! بعد از ۱۵ مین حرف زدن باهاش تونستم از اتاق بکشمش بیرون! ….

گفته بودم یه بچه تو فامیلمون به دنیا اومده! دختره … فکر کنم اینم گفته بودم! پسر عموی همون دختره که خودش مهد کودکه واسه پیشنهاد اسم گفته بود اسمش رو بذارید سوسانو (توی جومونگ) ! ….

صبح خواستم کفشام رو پام کنم، دیدم گنجیشکا رو یه گوشه اش خرابکاری کردن! … هی کفشم رو نیگا کردم هی اونجایی که محل گنجیشکا بودن رو نیگا کردم! دیدم جایی که کفاشم بود محل رفت و اومد گنجیشکا نیست! به این نتیجه رسیدم با نقشه قبلی بوده! …

دیروز اخبار داشت میگفت خییلی ها توی امریکا خودکشی میکنن واسه بحران اقتصادی! ….  اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که اینا چقدر بی جنبه هستن! … الان که فکر میکنم میبینم من نمیدونم واقعا! ….

بدترین شوکی که میشد بهم وارد شه وارد شد …… همین الان …. همین الانه الان که دارم مینویسم! نه یه دقیقه قبل! …. همین الان ………

تمام عکسایی که در طول چندین سال جمع کرده بودم پاک شده …. آرشیو عکس فوق العاده ای بود ……

الان نمیدونم چی کار کنم! چه حسی داشته باشم …..

تمام عکسام پاک شده! به همین سادگی! ………………………… نمیدونم کی و چطور! ……..

چی کار کنم؟ ………

سی.ای.دی