ویزویزو » 2009» می

KFBM

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۸-۰۳-۱۳۸۸


img-040.JPG

 

دخترای امروز یه جوری شدن! … اصلا اینا نمیتونن زندگیشون رو اداره کنن! تقی به توقی میخوره با دوست پسرشون دعواشون میشه میگن میخوایم جدا شیم …. میگن نمیتونیم تحلمش کنیم … {یه چهارتا فحش هم میدن به بنده خدا! کسی که همیشه قربون صدقه اش میرن جلو خودش!} ….

به یکیشون گفتم ببین! … تو میخوای بعدا یه زندگی رو بچرخونی! اینجوری نمیشه که! بگی نمیتونم! تو باید واسه زندگیت واسه تثبیتش و همه چیش همه کار بکنی! … کنار نکش به این سادگی! … خب راست میگم دیگه! …. زنه که باید همه کار کنه! …. این زنه که باعث میشه مرد توی یه خونه احساس کنه راحته و به کس دیگه ای نیاز نداشته باشه …… این دخترا فقط به فکر خودشونن! ….

آدم میتونه هم به فکر خودش باشه هم زندگیش هم دوست پسرش یا همسرش! … فقط کافیه یکم سیاست {و برنامه ریزی} داشته باشه! …

این آهنگ اول برنامه آقاجون سلیمون افتاده تو دهنم! وقتی گل آب میدم میخونمش! وقتی ظرف میشورم میخونمش! وقتی دارم مرتب کاری میکنم میخونمش! … همه اش هم یه تیکه اش رو بلدم بخونم! …. خیلی باحاله ببین میگه:

۱۰-۲۰ تا نوه داره، یه عالمه نتیجه، از قنبر و آزیتاا، تا نعمت و منیژه، دلش همیشه تنگه، برای گل خدیجه! … (گل خدیجه زنشه!) …

این تیکه اش هم بلدم تازه:

هر کودوم توی یه شهرن! آقا جون توی تهرون! (دیگه بلد نیستم! شاید بعدش میگه بچه ها واسه همینم! اومده تلوزیون!) ….

باحاله خدایی! …. مزخرف شده جدیدا برنامه اش از وقتی باباش هم اومده …..

امروز تنها بودم کلی …. دلم میخواست با یکی حرف بزنم ….. واسه همینم از بیکاری توی اینترنت سرچ میکردم و ریاضی حل میکردم ….

چقدر از انتگرال خوشم اومده! …………

توی فیس بوک یه تست بود که میگفت شبیه کدوم علامت ریاضی هستی … واسه من نوشت تو انتگرالی! …

اذان اعشا دارن میگن ….

کمرم درد میکنه از بس بد نشستم و خوابیدم …..

فکر میکنم دلیل بیشتر این حال و روزم رو فهمیدم! …. چند روز پیش از شیره ی یکی از گلای مادربزرگم خوردم …. همونه حساسیت داده …. چقدر جالب که در حدود ۲قطره خوردم ولی منو به این روز انداخت! …

امروز توی سایت دانشگاه داشتم چیکن اینوردز بازی میکردم و یه بازی دیگه! خیلی باحال بود … داشتم کلی حال میکردم که مسئول سایت اومد گفت خانمه چیز پا شو! …. حیف شد! …. حس بدی بهم دست داد که چرا چیزی نذاشته بودم واسه دانلود که نتونه بهم چیزی بگه! ……… دفعه دیگه فایده نداره! … احتمالا بازیارو پاک میکنه! …. اه….

امروز یه برنامه داشتم توی یکی از شبکه های کویت نیگا میکردم درمورد بچه داری! … جالب بود! … درمورد اسباب بازی های بچه ها گفته بود چیزایی مثل چوب که رنگش میکنن نباید بدید به بچه ها … چون میکنن دهنشون رنگش میره! … شاید هم چوبش خوب سوهان نخورده باشه ببره دهن بچه رو … یا مثلا عروسکایی که وزن زیادی دارن یا اونایی که دکمه و چیزای سفت دارن واسه چشم و دماغ نباید بدید! ….

درمورد تخت خواب بچه! … نباید فاصله میله هاش زیاد باشه و کوتاه و هم اینکه رخت خوابش با میله هاش فاصله نداشته باشه بچه بیفته توش …

درمورد لباسای بچه میگفت که مهمترین چیز واسه بچه های به دنیا اومده کلاهه … سر بچه ها خیلی جای مهمیه … همیشه از کلاهای نرم استفاده بشه براشون …. یه خانمی هم اومد درمورد خانمای باردار گفت که نمیدونم قهوه بخورن یا نخورن! …

یه مژه سفید در آوردم! … یه بار کندمش دوباره در اومد …..

باید برم الان! …

وقت نیست! …

سی.ای.دی

 

{پ.ن۱: این نوشته واسه دو روز پیشه…

پ.ن۲: چقدر خوشحالم! و چقدر سخته که خوشحال باشم الان! …

پ.ن۳: چقدر زندگی شیرینه! ..

پ.ن۴: ……

پ.ن۵: اونایی که توی { } نوشته شده رو امروز نوشتم! …

پ.ن۶: از بس فین کردم دماغم درد گرفته دیگه …

پ.ن۷: رنگم پریده! تنها تیکه ی ای که نشون میده من هنوز زنده ام همون دماغمه که قرمز شده! …

پ.ن۸: دارم توی آرایش کردن حرفه ای میشم! آخ جون! …}

EXZ

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۵-۰۳-۱۳۸۸

img-014.JPG

توی حیاطمون پر از گل شده ….. انور ۱۰تا گل رز قرمز در اومده اونور ۲۰ تا نارنجی اونورتر ۳۰ تا صورتی یکم جلوتر ۴۰تا رز قرمز کوچیک …

حیاطمون پر از گلهای شمعدونیه …….. قرمز و سفید و صورتی ….. و من به شدت یافتم که حساسیت دارم! ………. از همه ی اینا بگذریم! گل اقاقیا یه طرف دیگه ……. گل اقاقیا از ایناس که توش بسم داره! …. به قول خالم بسم نیست! سمه! … آخه نقطه نداره! … هه هه….. هاها ….

به شدت خستم … گرممه و عرق کردم …… میترسم پنجره رو باز کنم …. هم بوی گل بیاد هم سردم بشه ……..

نمیتونم از جام پاشم …. حتی نمیتونم برم دستشویی …. سخته ….

از دکترا خوشم نمیاد دیگه ….. به یکی میگی من رفتم پیش دکتر فلان چیز، اینو بهم داده، بعد میگه اینو نخور! یه جوری میگه که انگار سم خوردی تا ۳ روز دیگه میمیری … گفتم من اینو خوردم … گفت نباید میخوردی ….. نخور دیگه ….. چرا آقای دکتر؟ …آخه این قرص فلان چیزه……………….. بعد خودش بهت ۳تا قرص میده و ۲تا آمپول! … میری کلینیک که آمپولت رو بزنی (با مادر بزرگت میری!) … خانمه میگه بکش پایین شلوارتو! … میکشی پایین بعد مادربزرگت میاد به …ت دست میزنه! … مامان بزرگ نکن! مادر بزرگ همچنان مشغوله! … مادر بزرگ نکن! …… همچنان ادامه میده … از یه ور دیگه دکتره میگه شل کن!… خانم دکتر دست خودم نیست! حساسه! دست نزن مادر بزرگ من دوست ندارم! ….. اولین آمپول زده میشه! …. دومی ….. آمپول واسه گاوه! …… فکر کن درد داری! بعد مادربزرگت از روی مهربونی میخواد به تو و دکتر کمک کنه و یکم ماساژ بده جاشو! …. نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مادر بزرگ نکن! خانم دکتر: مگه اومدی سر ببری؟ … خانم دکتر این خیلی درد دااارره … آیییییی ……. یه ربع میشینی هی میگی نکن مادر بزرگ ….. بعد پا میشی هیچ جا رو نمیبینی و نمیشنوی … انقدر که فشارت افتاده پایین …… خانم دکتر یه چیز میگفتی بهم! من اولین باره پنسیلین میزنم! ….

میای خونه …… با بدبختی … یه دقیقه میخوای استراحت کنی مادربزرگت میره توی آشپزخونه تا برات غذا بیاره … میگی من میل نداره … از یه طرفی ام نمیتونی بذاری تنهایی کار کنه … اینه که مجبوری بلند شی! چون کسی به حرفات توجه نمیکنه …. بعد واسه اینکه دلش نشکنه یکم آش میخوری! ….. میگه برم غذاتو گرم کنم! … میگم نمیخورم هیچی میل ندارم … میگه فلان چیزه بذار برم بیارم ….. نمیخورم میل ندارم …. ماست میخوری؟ … نمیخورم میل ندارم …. سیب میخوری؟ … نمیخورم میل ندارم ……..

دراز میکشی همونجا که یکم حالت جا بیاد بعد بری سر جات بخوابی …. چیزی بیارم بذاری زیر سرت؟ … نه الان میرم … صدای تلوزیونو کم کنم؟ … نه الان میرم …. صدای تلوزیون کم میشه … بعد میری سر جات دراز میکشی …. دو ساعت میخوابی …

پا میشی … میبینی مادر بزرگت لباساتو شسته ……. حالت گرفته میشه … اما به روی خودت نمیاری (اینکه حالت گرفته شده، نه لباسا!) ….. میری غذا میخوری و یکم تلوزیون نیگا میکنی و میری ظرفاتو میشوری (اگه خونه خودم بود میذاشتمش واسه وقتی که حالم خوب شه! چون مادربزرگم اونجا نیست که بشورتش و من مجبور شم زودتر این کار رو خودم بکنم!) ….. بعد میفهمی که مجبوری لباساتو که نسبتا زیادم هستن رو روی طناب بندازی ………. حالت خوب نیست و به شدت سردرد داری …. پای کامپیوتر نشستی و داری بلاگ مینویسی ….

حالت گرفته اس ….. به این نتیجه میرسی اگه دکتر نمیرفتی خیلی بهتر بودی ….. حداقلش این بود که احساس ضعف نمیکردی در حالی که گشنه ات نیست ….

نه به حرف مامانم گوش میدم از این به بعد که هی میگفت برو دکتر نه مادربزرگت که هی بگه مراقب نیستی ….. بابا شما گل دارید به من چه! ….

امیدوارم تا شب زنده بمونم … آخه امشب جومونگ داره …

سی.ای.دی

Fly

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۳۱-۰۲-۱۳۸۸


img-200-7.jpg

 

دیروز یه نفر یه حرفی بهم زد که کلی خورد تو ذوقم … هنوزم دارم به حرفش فکر میکنم که چطور بهش اثبات کنم اونجورام که فکر میکنه نیست …

دلم شعله زرد میخواد! ….

یکی از تعریفهای آدم بیشعور اینه که از یکی بپرسی فلان چیز رو چی کار کردی؟ اون بگه کاری نکردم در صورتی که کلی کار کرده! …. حالم بهم میخوره از این آدما … خودمم دارم همینجوری میشم! … ازم میپرسن تحقیقت رو چی کار کردی میگم هیچی … البته واقعا هیچ کاری نکردم فقط یه صفحه ورد باز کردم و نوشتم بسمه تعالی! … همین … امروز و دیروز یه چندتا چیز اضافه کردم … البته روزهای قبلش هم سرچ کرده بودم دیدم موضوعم خوبه اما نگفتم به کسی که موضوع پیدا کردم … بیخیال قضیه پیچیده اس ….

الان به شدت احساس میکنم دلم شکسته … حس میکنم خیلی ناراحتم و میخوام پیاده تند تند برم…. هر جا… فقط میخوام برم …………………

من ………………

میخوام گریه کنم …. میخوام بشینم فقط گریه کنم …. حالم بده که فردا جمعه اس … از روزای تعطیل متنفرم …..

نمیتونم دیگه هیچیو تحمل کنم …… نمیخوام که بتونم ………..

میخوام تنها باشم الان ……………….

خیلی وقته میخوام تنها باشم …………. اما هیچ وقت نمیشه ………….

۱۰ دقیقه دیگه وقت قرصمه …..

کاش میشد تنها بود ……..

نمیتونم گریه کنم ………….. دیگه بدنم نمیکشه واسه این همه گریه …….

دیگه نمیتونم این همه خواهش کنم …. دیگه دهنم باز نمیشه واسه حرف زدن…

فقط میشینم یه چیز میگم……. خدا خودت میدونی من چی میخوام …. میدونی که نمیتونم حرف بزنم … پس کمکم کن ………

۵ دقیقه ….

دلم ویولنم رو میخواد…. فقط اونه که میفهمه من چی میخوام …… فقط اونه که از همه ی اتفاقات زندگیم خبر داره………. فقط اونه که از ته دل باهام میخنده و گریه میکنه ……. حیف که نیست پیشم……

۲ دقیقه ……

دوست دارم منزوی باشم ……. دوست دارم تنها باشم و با کسی حرف نزنم ….

یه دقیقه ….

میخوام برم کوه نوردی کنم … بالای کوه روی قله بشینم و داد بزنم همتون احمقید …………..

چه قرص مسخره ای …..

میخوام از اون بالا به همه ی آدما نیگا کنم و بگم خیلی کوچیکید ………. بگم من اینجا این بالا تنهام …… از همتون به آسمون نزدیکترم ……

دلم برات تنگ شده …….. دلم واسه اون شیشه ی خونه قبلی قبلیه تنگ شده ….. دلم واسه آدامس عسلی تنگ شده ….. دلم واسه یخمک تنگ شده …… دلم برای اون سوسک گل شقایق تنگ شده …. دلم واسه خانم ببری و دختر مریضش تنگ شده …. دلم واسه خانم و آقای فیل تنگ شده … دلم واسه خونواده قرمز تنگ شده …. دلم واسه پروانه ی نمونه تنگ شده … دلم واسه رئیس ماشینا تنگ شده …… دلم واسه خر تنگ شده …. دلم واسه لاکی تنگ شده … دلم واسه فرشته هام تنگ شده ……. واسه آدم آهنیم…. واسه جارو و خاک اندازم …. واسه تنهاییای اون موقع ام ….. دلم واسه همشون تنگ شده ….. حتی دلم خوابای اون موقع ام رو میخواد ………. دلم میخواد برم یه جا داد بزنم بگم بس کنید …………….

حس میکنم باید یه کاری کنم که خیلی بزرگ باشه …. اما به هر کاری فکر میکنم ساده و مسخره به نظر میاد … میخوام یه کاری کنم که حس کنم بیهوده نیست …. میخوام حس کنم کاری که میکنم منو یه قدم به خدا بودن نزدیک میکنه … اما هیچ کدوم از این کارای آدما راضیم نمیکنه …..

دوست دارم یه بچه رو توی بغلم بگیرم و بهش بگم از این به بعد واسه همیشه کنارت میمونم و ازت مراقبت میکنم…….

میخوام از این آدما فرار کنم … میخوام جایی باشم که آدم نبینم ….. میخوام به خدا بگم شرمنده ام از اینکه آدمم …. از اینکه آدمم و هیچ کاری نمیکنم…..

قرصه داره اثر میکنه ….

میخوام امشب بخوام و این آخرین شبی باشه که توی این دنیا میخوابم ….

سی.ای.دی