دخترای امروز یه جوری شدن! … اصلا اینا نمیتونن زندگیشون رو اداره کنن! تقی به توقی میخوره با دوست پسرشون دعواشون میشه میگن میخوایم جدا شیم …. میگن نمیتونیم تحلمش کنیم … {یه چهارتا فحش هم میدن به بنده خدا! کسی که همیشه قربون صدقه اش میرن جلو خودش!} ….
به یکیشون گفتم ببین! … تو میخوای بعدا یه زندگی رو بچرخونی! اینجوری نمیشه که! بگی نمیتونم! تو باید واسه زندگیت واسه تثبیتش و همه چیش همه کار بکنی! … کنار نکش به این سادگی! … خب راست میگم دیگه! …. زنه که باید همه کار کنه! …. این زنه که باعث میشه مرد توی یه خونه احساس کنه راحته و به کس دیگه ای نیاز نداشته باشه …… این دخترا فقط به فکر خودشونن! ….
آدم میتونه هم به فکر خودش باشه هم زندگیش هم دوست پسرش یا همسرش! … فقط کافیه یکم سیاست {و برنامه ریزی} داشته باشه! …
این آهنگ اول برنامه آقاجون سلیمون افتاده تو دهنم! وقتی گل آب میدم میخونمش! وقتی ظرف میشورم میخونمش! وقتی دارم مرتب کاری میکنم میخونمش! … همه اش هم یه تیکه اش رو بلدم بخونم! …. خیلی باحاله ببین میگه:
۱۰-۲۰ تا نوه داره، یه عالمه نتیجه، از قنبر و آزیتاا، تا نعمت و منیژه، دلش همیشه تنگه، برای گل خدیجه! … (گل خدیجه زنشه!) …
این تیکه اش هم بلدم تازه:
هر کودوم توی یه شهرن! آقا جون توی تهرون! (دیگه بلد نیستم! شاید بعدش میگه بچه ها واسه همینم! اومده تلوزیون!) ….
باحاله خدایی! …. مزخرف شده جدیدا برنامه اش از وقتی باباش هم اومده …..
امروز تنها بودم کلی …. دلم میخواست با یکی حرف بزنم ….. واسه همینم از بیکاری توی اینترنت سرچ میکردم و ریاضی حل میکردم ….
چقدر از انتگرال خوشم اومده! …………
توی فیس بوک یه تست بود که میگفت شبیه کدوم علامت ریاضی هستی … واسه من نوشت تو انتگرالی! …
اذان اعشا دارن میگن ….
کمرم درد میکنه از بس بد نشستم و خوابیدم …..
فکر میکنم دلیل بیشتر این حال و روزم رو فهمیدم! …. چند روز پیش از شیره ی یکی از گلای مادربزرگم خوردم …. همونه حساسیت داده …. چقدر جالب که در حدود ۲قطره خوردم ولی منو به این روز انداخت! …
امروز توی سایت دانشگاه داشتم چیکن اینوردز بازی میکردم و یه بازی دیگه! خیلی باحال بود … داشتم کلی حال میکردم که مسئول سایت اومد گفت خانمه چیز پا شو! …. حیف شد! …. حس بدی بهم دست داد که چرا چیزی نذاشته بودم واسه دانلود که نتونه بهم چیزی بگه! ……… دفعه دیگه فایده نداره! … احتمالا بازیارو پاک میکنه! …. اه….
امروز یه برنامه داشتم توی یکی از شبکه های کویت نیگا میکردم درمورد بچه داری! … جالب بود! … درمورد اسباب بازی های بچه ها گفته بود چیزایی مثل چوب که رنگش میکنن نباید بدید به بچه ها … چون میکنن دهنشون رنگش میره! … شاید هم چوبش خوب سوهان نخورده باشه ببره دهن بچه رو … یا مثلا عروسکایی که وزن زیادی دارن یا اونایی که دکمه و چیزای سفت دارن واسه چشم و دماغ نباید بدید! ….
درمورد تخت خواب بچه! … نباید فاصله میله هاش زیاد باشه و کوتاه و هم اینکه رخت خوابش با میله هاش فاصله نداشته باشه بچه بیفته توش …
درمورد لباسای بچه میگفت که مهمترین چیز واسه بچه های به دنیا اومده کلاهه … سر بچه ها خیلی جای مهمیه … همیشه از کلاهای نرم استفاده بشه براشون …. یه خانمی هم اومد درمورد خانمای باردار گفت که نمیدونم قهوه بخورن یا نخورن! …
یه مژه سفید در آوردم! … یه بار کندمش دوباره در اومد …..
باید برم الان! …
وقت نیست! …
سی.ای.دی
{پ.ن۱: این نوشته واسه دو روز پیشه…
پ.ن۲: چقدر خوشحالم! و چقدر سخته که خوشحال باشم الان! …
پ.ن۳: چقدر زندگی شیرینه! ..
پ.ن۴: ……
پ.ن۵: اونایی که توی { } نوشته شده رو امروز نوشتم! …
پ.ن۶: از بس فین کردم دماغم درد گرفته دیگه …
پ.ن۷: رنگم پریده! تنها تیکه ی ای که نشون میده من هنوز زنده ام همون دماغمه که قرمز شده! …
پ.ن۸: دارم توی آرایش کردن حرفه ای میشم! آخ جون! …}
