دسته : (خصوصی, ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۴-۰۷-۱۳۸۸
بابا اینجانب! سارا! میخوام اعتراف نامه بنویسم! ….
من شرط رو باختم به پیتر! … واسه همین تا ده روز (از امروز به بعد یعنی شنبه چهارم مهر تا هر وقت که ۱۰ روز تموم شد) هر کاری بگه باید انجام بدم! … خییلی متاسفم که باختم! … دلم میخواست اون ببازه… اما گول آفلاین گوگل تاک رو خوردم! (چه جوریشو دیگه نمیگم!)… بعدشم میخوام بگم خوشحالم که مجبور نیستم ۱۰ دلار بهش بدم یا وسط ونک پارک برقصم یا جورابمو تو شلوارم بکنم …. همین جا هم قول میدم که دیگه بهش نمیبازم! اون شرط مسافرت رو مطمئنم که میبرم! … حالا خودش میدونه! … آره می دونه خوبشم می دونه.
تموم شد!
پ.ن۱: این متن ویرایش یا پاک نمیشه.
پ.ن۲: واسه رو کم کنی هم که شده تا آخر شرط این پست اولین پستم میمونه! ….
پ.ن۳: خوبه
سی.ای.دی
دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۰۴-۰۷-۱۳۸۸

فکر میکنم اصلا جنبه پول جمع کردن به سبک قدیمی و قلکی رو ندارم! …. این جوری میشینم هر هفته میشمرمش ببینم چقدر جمع کردم! البته هر از گاهی هم یکم ازش کش میرم …. البته تا الان هفت هزار و شیشصد و پنجاه تومن جمع کردم توش! …. (همین امروز شمردم!) …. شاید بهتر باشه که هر قدر میریزم توش یه جا بنویسم! اینجوری دیگه مجبور نمیشم بازش کنم بشمارم ببینم چقدر توش دارم! …… دارم با نفسم مقابله میکنم…….
نمیفهمم دارم چی کار میکنم … دارم سعی میکنم نسبت به اتفاقاتی که میفته بی تفاوت باشم و کنار بیام باهاشون ….چند روز پیش حاج آقای دانشگاه که حدودا ۵۰ ساله اس بهم گفت خواهرم! … یعنی واقعا انقدر من بزرگ شدم توی سه ماه؟ … تا اونجا که میدونم قیافه ام کمتر از ۱۹ سال هم میزنه! …. خداییش دوست ندارم برم توی بیست سال …….چند روز پیش با خواهرم میحرفیدیم! بهش گفتم تو دو سال زودتر از من میمیری! چون دو سال بزرگتری! … گفت اگه اینجوریه تو باید دو سال رو تنهایی بگذرونی چون کسی پیشت نیست! … منم جوابش رو دادم! … اما واقعا جواب من مهم نیست برای گفتن! …
هنوزم دلم واسه مسیر ونک تا تجریش (ولیعصر) تهران تنگ شده …. وقت نشد برم …….. دلم واسه پارک ساعی تنگ شده …. دلم واسه پارک شفق … پارک جمشیدیه … پارک نیاوران … پارک طالقانی … پارک سید جمال الدین …. دلم تنگ شده … دلم واسه خیابون ایرانشهر …. ویلا …. یوسف آباد … امیرآباد … نیاوران … واسه همه جا تنگ شد …. میخوام همه جاش رو متر کنم دوباره …….
از شنبه دیگه هیچی ندارم … میشم اونی که م.م خواست … اونی که ب.س ازم انتظارش رو داشت … اونی که م.ب بود وقتی هم سن من بود …….. میشم اون م.ک که همیشه مثالش بود! ….. میشم س دومی…. میشم ع آخری…. نمیفهمی نه؟ … بهش فکر نکن …. چون واقعا نمیفهمی ….
الان ساعت هفت شبه … اما من حس میکنم باید ساعت ۹ باشه ……. هوا داره رو به سردی میره … چشم انتظاره زمستونم …. میخوام برف بباره … میخوام برم تو حیاط همه جا جای پاهای من باشه …. میخوام صدای گنجشکارو بشنوم … میخوام نگاشون کنم که رو شاخته های نسبتا خشک و بدون برف نشستن دوتا دوتا کنار هم و خودشون رو پف دادن! یادم نمیاد الان اصطلاح درستش چی بود! …. دوست دارم جای پای زاغی رو روی برفا ببینم ….. تو گوشه ی دیوار کنار گلدونایی که الان هستن و اون موقع نیستن، براشون نون میریزم ……… از همه جای حیاط برف جمع میکنم و درست جلوی پنجره یه آدم برفی درست میکنم! …….. اسمش رو نمیدونم الان چی میذارم! آخه هنوز ندیدمش … اما تصور ذهنیم میگه تو اسمش شاید گ داشته باشه! ……. بعدش میرم تو خونه … حس میکنم چقدر گرمه توی خونه …. بهم مزه میده گرماش … توی آینه خودمو نگا میکنم و یکم صورتمو نزدیکش میکنم و لپام رو نگاه میکنم ببینم قرمز شده یا نه! بعد میبینم نوک دماغم قرمزه و آب دماغم رو حس میکنم و میرم یه دستمال ور میدارم! … بعد میرم از توی کامپیوتر آهنگ I Like Chopinئه کلایدرمن رو میذارم و بعد از اون میذارم آهنگ Concerning Hobbits پلی بشه و بعدش میرم زیر کرسی … میشینم از گرماش لذت میبرم و گوشیمو نیگا میکنم ببینم که مسیجی چیزی دارم یا نه! میبینم یه مسیج دارم! میخونمش، میگم قربونت برم بعد میخندم و بلافاصله جواب میدم … بعدش کتاب جدید پن دراگون رو ور میدارم و از جای چوقی که گذاشتم باز میکنم و شروع میکنم به خوندن! ….
الان هنوزم ساعت هفته! … فقط ۱۰ دقیقه گذشته ……
تو حیاطمون یه دارکوب و یه سار و کلی گنجشک و دوتا زاغی و سه تا کبوتر زندگی میکنن! ….
ولی خدایی هوا خییلی عالیه … سرماش دوست داشتنیه ….
سی.ای.دی
دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۲۸-۰۶-۱۳۸۸
هر چی بیشتر به بودن فکر کنی و براش تلاش کنی به نیستی نزدیک تر میشی ….
هرچی بزرگتر میشی حس میکنی اطرافیانت دارن فکر میکنن که بچه تر شدی….
خدایا من چیکاره ام؟ … من چی ام؟ …
سی.ای.دی