ویزویزو » 2009» اکتبر

Stoned

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۲۹-۰۷-۱۳۸۸

ae36e85dcbac60bcd913c457c410f17d.jpg

همه چیز بر خلاف اونی که انتظارش رو داری پیش میره ..

شاید توقع تو باعث میشه که اینجوری بشه! … نمیدونم! اما خب بعضی روزا هرچیزی پیش بینی میکنی همون میشه اما بعضی روزا هرچی میگی یا نمیشه یا عکسش میشه! … یا یه روز خوب داری شبش ضد حال میشه! … یا یکی بی مورد بهت واسه یه چیزی که تو نمیتونی دلیلش رو بهش توضیح بدی گیر میده! مشابه امروز صبح و دیشب من! …

دارم سعی میکنم که انتظاراتم رو باز هم کمتر از قبل بکنم! …

چقدر بده که استادت به پسر جوون باشه! …

فکر کنم یه نفر از دست من خییلی ناراحت شده! … اما همون قدر که اون روش نمیشد با من حرف بزنه منم روم نمیشه باهاش حرف بزنم … چیزی که باعث میشه برم طرفش و باهاش حرف بزنم همین ناراحتیشه! …

یکی از دخترای دانشگاه (که از من هم کوچیکتره!) به شدت بهم علاقه پیدا کرده! … نمیدونم چرا! بار چهارمه میبینمش! … متاسفانه اسمش هم همه اش یادم میره! … روم نشد با شدت علاقه ای که نشون میده بگم: “ببخشید من اسمتو یادم نیست! میشه دوباره بگی؟” ….

بعضی وقتا حس میکنم وقتی با بچه های دانشگاه حرف میزنم دارم با دیوار حرف میزنم! …

توی این هفته دو تا موفقت بزرگ کسب کردم! و دوتا موفقیت بزرگ دیگه رو هم رد کردم!…

سی.ای.دی

Needed

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۱۸-۰۷-۱۳۸۸


همه اشون مثل هم میمونن… هیچ وقت هیچ کدومشون با بقیه فرق نداشته … تفاوتهاشون همه ظاهری و جزئیه …

اونایی که احساس تفاوت میکنن احمقن! …

مشکل همیشه سر دونستن دلیلاس…. وقتی برات یه اتفاقی میفته که بقیه مخالفن باهات و دلیلاشونو نمیگن و تو بعدش کار خودت رو میکنی و بعضی جاها که به مشکل برخوردی، باهاشون حرف میزنی تا کمکت کنن بهت میگن آره ما به این دلایل (که مربوط به مشکله اس) موافقت نبودیم …. خب آدم ناراحت میشه! … اینجاس که باید بهشون بگی چرا اون موقع نگفتی دلیلاتو! … البته نمیشه از اونا طلبکار بود … باید صبر کنی و سعی کنی خودت حل کنی …. مثل روز جمعه ی من ….

برای خوشحالیت همه کار میکنن ….

من دیروز مثل روزای قبلش بودم … اما هیچ چیز فرق نکرد … خسته شدم از حرفایی که زده شد بهم … امروز هم مثل دیروزم … به خودم میگم صبر کن تا همه چیز درست شه …. اون موقع اس که یه سری اتفاقات تازه میفته و برات بهتر میشه و اونا متوجه میشن که چی شده!!!…

میدونم که منو پیچوند … میدونم که بعدها واسه بقیه تعریف میکنه که چطور اون روز توی حیاط منو پیچوند با حرفاش و بقیه میخندن! … اما من ناراحت نشدم … چون هیچ وقت از این آدما انتظاری ندارم …. اما اونا نمیدونن که همه ی اونا رو هم میپیچونه! … ولی خدایی همونقدر که پیچوند ارزش هیجده رو داشت! …

امروز تنهاس… دخترش نیست پیشش …. توی تنهایی به پسرش فکر میکنه … توی تنهایی به بچه هاش فکر میکنه….توی تنهایی به مرگ فکر میکنه …. توی تنهایی به بودن فکر میکنه …. توی تنهایی به لحظه های قبل فکر میکنه …. توی تنهایی به خدا فکر میکنه …. توی تنهایی به خونه اش فکر میکنه …. توی تنهایی به زندگی بهتر فکر میکنه …. توی تنهایی به خواهرش فکر میکنه … توی تنهایی به نوه ی خواهرش فکر میکنه …. توی تنهایی به این فکر میکنه که به چیا میتونه فکر کنه …. به چیا نمیتونه فکر کنه … میخواد گریه کنه … اما تسبیحش رو میگیره دستش و شروع میکنه دعا کردن …. جلو عقب میشه … به این فکر میکنه که چطور میتونه جلوی این اتفاقات رو بگیره … به این فکر میکنه که چرا باید این چیزا پیش بیاد …. تو دلش پر از غم و غصه اس … حس میکنه دیگه زمانی نمونده …. شاید نمونده … شاید هم مونده .. شاید برای من نمونده … شاید من باید چیزای زیادی رو ببینم …. آمادگی هیچ کدومشون رو ندارم … نمیخوام ببینم …. میخوام دور از همه به بودن فکر کنم و نبود رو حس نکنم …. میخوام بدونم که هستم…. میخوام هستم رو حس کنم…. میخوام همه چیز رو حس کنم … میخوام گرمی رو حس کنم … میخوام رفتن، رسیدن، خندیدن، نشستن و بودن رو حس کنم….

حتی اونی که از تو خییییلی کوچیکتره فکر میکنه با یه شکلات میتونه خرت کنه…. حس حماقت دارم… چطور انقدر ساده گذشته رو فراموش کردم… چطور انقدر ساده و راحت از گذشته گذشتم! چطور متوجه نشدم که دلیل همه چیز میتونه اونطور که نشون میده نباشه… و من گذشته رو به سه کلمه فروختم…

بیا فراموش کنیم…

…..

سی.ای.دی

Dandelion

دسته : (ویزویزو) توسط ویزویزو در ۱۸-۰۷-۱۳۸۸


dandelion_nail__by_simoendli.jpg

پیاده روا و پارک کنار دانشگاه و خود دانشگاه پر شده از قاصدکای بزرگ و کوچیک … اما واسه من فرقی نداره دیگه… حتی اگه همه اشونم ور دارم و آرزو کنم و فوتشون کنم دیگه برام فرقی ایجاد نمیکنن …

امروز داشت نگام میکرد … اما رامو کج کردم و رفتم… دیگه نیومد دنبالم … ولی چند ساعت بعد از پنجره دیدم که اومده و داره دنبالم میگرده … نمیفهمم ازم چی میخواد … اما میدونم اونم ناراحته …

توی کتابخونه دختره خرس عروسکیش رو بغل کرده و داره درس میخونه ….

تا حالا دقت نکرده بودم وقتی توی ویندوز وقتی یه پنجره رو مینیمایز میکنی یا ماکسیمایز میکنی یه صدای با نمکی میده! بخوام تشبیهش کنم به چیزی صدای یه مگس فضایی رو میده! …

وقتی آهنگای ایگلز رو گوش میدم یاد ۵-۶ سالگیم میفتم! …. تو ماشین با خونواده زیاد گوش میدادیم!…. چه حس خوبی داشت بچگی …. آهنگای کت استیونس هم همینطوره ….

دوست ندارم دخترای اینجا زود صمیمی میشن با هم و دست همدیگه رو میگیرن! … اصلا دوست ندارم دست دوستای دخترم رو بگیرم! دوستای پسرم که خب نمیگیرم! فقط دست مامان بابا و یکی دیگه خوبه گرفته شه! … چند روز پیش از پله ها داشتم میرفتم بالا که دو تا دختره داشتن کنار هم میرفتن بینشون فاصله افتاد و از اونجا که خییلی کند بودن و منم عجله داشتم از بینشون رد شدم! بعد جلوییه فکر کرد من دوستشم داشت دستم رو میگرفت! … بعد من که یکم جلوتر رفتم به دوستش گفت اشتباهی داشتم دست این دختره رو میگرفتم! ….

یه بار دیگه هم از دانشکده بالا میومدم خونه که دختره با اینکه چند جلسه کنارم میشست و فقط اون روز با هم حرف زده بودیم! برگشتنی گفت بیا با هم بریم مسیرمون یکیه! منم تو رو درباستی گیر کردم گفتم بیا!… تو راه دستم رو میگرفت! … آقا بدم میاد! … واقعا روم نشد بگم دستمو نگیر! آخه دخترای ۲۰ ساله چیه دست همدیگه رو میگیرن راه میرن باهم!؟ … البته چند باری هم پسرا رو دیدم اینجوری! …. من که به شخصه فکرم درموردشون منحرف میشه! ….

الان حس میکنم توی خونه خودمونم … ولی تو سایت دانشگام … به طرز فجیعی افتضاح نشستم و با آهنگ هتل کالیفورنیا هد میزنم! … در حد یه دختر نیست اینجوری بشینه اما خییلی خستم و کسی هم جز مسئول و یه پسره که پشت سرمه نیست اینجا! …

بچه های دانشگاه به کیفم دخیل میبندن! …

چقدر صدای لارا فابیان تغییر میکنه! …

دلم میخواد هرچه زودتر شب بشه بگیرم بخوابم صبح پاشم ساعت هفت و نیم برم سر کلاس! … اصلا نمیدونم چه کلاسایی دارم فکر کنم سی پلاس پلاس و معادلات دیفرانسیل و کارگاه باشن! …. چقدر خوب که فردا سرم شلوغه ….

دانشگاه ما مسخره بازی در میاره … تا الان استاد سه تا از درسامو عوض کردن! … یکیش خوبه یکیش فکر نمیکنم خوب باشه همچین اون یکی هم ندیدم! اما فکر کنم خوب باشه! …

سایت الاناس که تعطیل شه! …

سی.ای.دی

پ.ن۱: دیروز بهم گفت زودتر درساتو تموم کن و از اینجا برو….

پ.ن۲: چقدر آدما توی باطن بچه تر از ظاهرشونن …

پ.ن۳: تو کیفم فقط پونصد تومن پول مونده …

پ.ن۴: امروز یه کار خییلی بد کردم …………………