زمستون امسال باید چیز مسخره ای باشه…
دلم میخواد برم کوه… تنهایی… شایدم تنهای تنهای نه … شاید خواستم یکی دو نفر هم همرام باشن…
شرط میبندم امسال خییلی برف نمیاد….
امسال زمستون توی برفای حیاط یه دونه جای پای منم نخواهد بود…
صدای گنجشکارو نمیشنوم دیگه … نمیتونم از این شاخه به اون شاخه پریدنشونو نگاه کنم…
نمیتونم جای قدیمی گلدونا براشون نون بریزم…
نمیتونم جلوی پنجره آدم برفی درست کنم…
نمیشه دیگه این کارارو کرد…
میخوام بخوابم…. میخوام به چیزایی که دوست دارم و دوست ندارم فکر کنم تا بخوابم …
حس میکنم چقدر ضعیف شدم….
دوست ندارم با کسی حرف بزنم…
میخوام تنهایی رو حس کنم… میخوام گریه کنم میخوام هرچی اطرافمه پرت کنم… میخوام داد بزنم….
داره سرکوب میشه….. داره خفه میشه…. میخواد داد بزنه … اما هیچ فرقی نمیکنه… یه چیز دیگه میخواد…. چیزی که تو نمیتونی بهش فکر کنی…. دارم فکر میکنم چقدر آدما احمقن… دارم فکر میکنم چقدر سخته …. دارم فکر میکنم همه چی فقط حرفه … دارم فکر میکنم……
بیا فراموش کنیم….. بیا فراموششون کنیم… بیا فراموش کنیم چیا بین ما بوده…. چیا رو گذروندیم… چیا رو میخواستیم…..دیگه هیچ امیدی ندارم… آره فقط کافرا امیدشونو از دست میدن….. به جهنم…. به درک ….
فکر نمیکردم انقدر غمگین بشم… فکر نمیکردم انقدر حس کنم تنهام… فکر نمیکردم انقدر از آدم بودن بدم بیاد…. کاش نمیفهمیدم… کاش میتونستم فقط گریه کنم…. کاش میشد برگشت…. کاش میشد….. کاش میشد به راحتی یه مشکل رو حل کرد… کاش میشد… بهت فکر میکنم…. اما از نگاه کردن بهت خجالت میکشم….. دوست دارم پیشت باشم… دستاتو بگیرم … بوست کنم بهت بگم همه ی زندگیمی…. بهت بگم منو ببخش واسه اون روز که میخواستم از پیشت برم… بگم منو ببخش واسه اون حرفایی که داد میزدم و بهت میگفتم…. میفهمی من خستم……. منم خستم….. فکر کردن به یه لحظه نبودنت دیوونه کننده اس….. آخرین باری که دیدمت عاشقت شدم…. حس کردم چقدر بهت نیاز دارم…. چقدر به حرفات و نگاهات نیاز دارم…
چقدر به محبتات نیاز دارم…. نمیتونم از پشت تلفن بگم دوستت دارم…. نمیتونم دیگه بگم دوستت دارم….. به خاطر ۵ تومن نبود….
نمیتونم تحملشون کنم….. از تظاهراتی که میکنن خسته شدم… از اینکه میخوان جلوی دیگران خرابت کنن خسته شدم….. ازشون خسته شدم… از حرفاشون خستم…. از صداهاشون…. از رفتارای بچگانه…. تو دلم میخندم…. وقتی بلند بلند حرف میزنه و روون و تا یکی میاد تو صداش آروم میشه و زبونش میگیره…… از اینکه وقتی میخواد بگه برام فلان چیزو بیار هزار تا چیز میگه تا من بتونم حدس بزنم چی میگه اما وقتی میخواد بگه فلانی فلان جوره راحت میگه…… یه حرف هزار بار زده میشه… از حرفای تکراری خسته شدم…..
میگه نمیتونم…. میدونه که نمیتونه…. پس چرا کاری که نمیتونه رو اشتباه انجام میده تا بعدا من بازخواست بشم واسه اینکه مراقبت نکردم؟ ….. چرا از اول به من نمیگه ….. خب بابا منم کار دارم…..