اصلا آروم و قرار ندارم… تو دلم یه جوریه….
نمیدونم باید چی کار کنم…. نمیدونم باید حرف بزنم یا باید سکوت کنم…. نمیدونم باید صبر کنم یا سعی کنم….
دلم میگیره… وقتی سعی میکنی یه جوره… وقتی صبر میکنی باز هم همون جوره….. هیچ چیز فرقی نمیکنه…… فقط عذابه…. فقط نگرانی…. فقط استرس…. از اینکه دوباره مثل قبل میشه….. از همه چیز داره کم کم بدم میاد………. هر وقت احساس میکنم خوشحالم باید یه چیزی بزنه تو ذوقم…….
خدا دید من چقدر ناراحتم….. بهش گفت……. بهش گفت…. و اون فهمید……..
کاش تو هم میفهمیدی….
من گفتم…. من همه چیز رو گفتم…… من گریه میکردم…… اما هیچ کدوم واقعیت نبود…. فقط گریه میکردم…..
بغض گلومو گرفته… حس گناه وجودمو گرفته…. حس میکنم هیچی نیستم….. دیگه نیستم…..
خسته شدم از این همه دروغ…. دروغایی که به خودم گفتم…..
تا کی؟ ….
میشه جبران کرد؟ … چقدر زمان هست؟ ….
باهام حرف میزنن و بهم میگن چی کار کنم… اما نمیدونم کدومشون خوبه…. کدوم یکی بد….
با هم قاطی شدن… انگار هرچی بیشتر سعی میکنی بهتر باشی بیشتر سردرگم میشی…
واسه درست شدن بعضی چیزا، باید چیزای دیگه رو خراب کرد….
باید به گذشته نگاه کرد و دید چیارو خراب کردی…. ما آدمیم…. حتی آدمارو هم خراب میکنیم….
چیزی که دوستش داری میشه بازیچه….
چیزی که بدت میاد میشه ملاک….
و بعد همه چیز آروم میشه… همه چیز فراموش میشه…. مثل اولش…..
۱۰ بار میشه ۵ بار…. بعد میشه ۳ بار…. بعد ۲بار…. و بعد ۱ بار….. بعدش هم هیچی ….. هیچی قشنگترینه…. چون انتظاری نداره….. چون ناراحتی نداره….. چون نیست…. وقتی نیست نگرانی نیست…. بهت یاد میده صبر کنی…. بهت یاد میده تنهایی رو… سکوت کردن رو یادت میده….. اون وقته که میشنوی…. صداشو میشنوی…. شنیدن قشنگ ترین حسه….
چشماتو میبندی و میشنوی…. تصور میکنی….. تصوراتت عمیقن….. هم میبینی هم لمس میکنی…. اون جور که تو میخواِی…..
میشه امتحان کرد…. میشه تجربه کرد…. میشه باور کرد….
همیشه سرعت سختی بیشتر از فراره توئه…..
هرچی بری جلوتر راه تنگ تر و مستقیم تر میشه…..
تو رونده ای و من راهنما…. تو فقط تجربه میکنی و من راهنما…. و تو ضربه میبینی و باز هم من راهنما…. تو گریه میکنی و من راهنما…. تو کمک میخوای و من راهنما…. و تو همچنان گمراهی و من راهنما…..
سی.ای.دی