دندون شکسته
قسمت اول
- آمم….ببخشید! من میتونم اینجا بشینم؟ آخه همه ی کوپه ها پر شدن، من خیلی خسته ام…
- اوه البته! بفرماید، اجازه بدید کمکتون کنم.
- ممنونم، مزاحمتون شدم، واقعا بیرون غیر قابل تحمله، پر از سر و صدا و شلوغی.
- درسته، بیرون که مزاحمت براتون ایجاد نکردن؟ آخه میدونید اون بیرون خیلی آدمای ناجور هست!
- آااه…. درست میگید، اما من میتونم از پس همشون بر بیام، آخه برادر من یه پلیسه! منم ازش یه چیزایی یاد گرفتم! همیشه بچگیم بهم میگفت سعی کن ورزشای رزمی رو یاد بگیری از من بعدا به دردت میخوره!
- چقدر خوب! ولی برعکس شما من همیشه سعی میکردم خیلی آروم باشم! منظوری نداشتم…
- میفهمم!
- راستی شما اهل کجایید؟ کجا میرید؟ البته اگه مایل باشید بگید!
- من اسکاتلندی هستم، اما توی انگلستان بزرگ شدم، مادر و پدرم مهاجرت کردن انگلستان وقتی که ۱ سالم بود، الان هم دارم میرم سنت آنتوس. شما چطور؟
- چقدر جالب. من دارم میرم سنت پیترزبرگ. خونواده ی من اصالتا انگلیسی هستن منم به تبع اونجایی ام. میتونم بپرسم برای چی به سنت آنتوس میرید؟
- اوه! … البته چرا که نه! من توی گروه یه تاتر کار میکنم، البته کار میکردم حالا میخوام برم از اونجا. دارم میرم وسائلم رو جمع کنم چون دیگه نمیخوام باهاشون همکاری کنم توی یه جای دیگه یه پیشنهاد بهتری بهم شده، البته خیلی بهم اصرار کردن که نمایش آخر رو باهاشون بازی کنم بعد برم، منم به اجبار قبول کردم! اگه شما هم بیاین خیلی خوشحال میشم.
- نه متاسفانه خیلی عجله دارم باید هرچه سریعتر برم، عمه ی پیرم مریض شده و در بستر بیماریه، بهم گفتن هرچه زودتر خودم رو برسونم بهش. به هر حال ممنونم.
- متاسفم از این بابت.
- راستی اسم گروهتون چیه؟ امیدوارم نخواین بگید اسمش ستاره ی نقره ایه!
- چرا مگه چه عیبی داره؟ دقیقا همینه! گروه خوبی بودن اما همیشه پولمون رو نمیدادن! خب به هر حال تو این دوره زمونه باید پول باشه تا جون باشه.
- میتونم اسمتون رو بپرسم؟ … راستش من خیلی دنبال این گروه گشتم…
- اسمم کارنه. کارن بلکوود.
- خدای من…….. شما آنا رو میشناسید؟ … آنا جرویس؟
- شما ایشون رو از کجا میشناسید؟ خیلی وقته ازش خبر ندارم … دختر خوبی بود، شما دوستشید؟ خواهرشید؟ باهاش چه نسبتی دارید؟ خیلی دوست داشتم ببینمش اما بعد از چندتا نامه که برای هم فرستادیم دیگه جواب نامه هام رو نداد! … اتفاقی که براش نیفتاده؟
- من بهترین دوستش بودم…. اسمم جسیکائه …
- اون از شما تو نامه هاش برام خیلی تعریف کرده بود، حالش چطوره؟
- نمیدونم چطور بگم…. آنا مرده … میگن خودکشی کرده … اما من باور نمیکنم … اون اصلا اهل این حرفا نبود …….
- آااه …. نه ….. امکان نداره … اون …. وایی نه!….
قسمت دوم
- متاسفم که باعث ناراحتتیتون شدم….
- اوه … اصلا نمیتونم باور کنم! …. آنا دختر شادی که همیشه باعث خوشحالیه بقیه میشد … امکان نداره …… چطور شد؟ چطور این اتفاق براش افتاد؟
- قضیه اش طولانیه …. حدود دو سالی هست که دنبال این معمام که چرا این اتفاقات افتاده …. بعضی وقتها فکر میکنم که شاید من دارم اشتباه میکنم و آنا کلی تغییر کرده بوده و من متوجه نشده بودم…. اما امکان نداره چون من همیشه کنارش بودم …. توی سنت آنتوس خیلی دنبال گروهتون گشتم…. شما دیوید راجرز رو میشناسید؟ …
- اون یکی از بهترین بازیگرای ما بود… اما ۲ سالی هست که خیلی بازیش بد شده واسه همینه که گروهمون داره از هم میپاشه … هر از گاهی میاد و میره بدون اینکه کسی خبر دار بشه … خیلی شکسته شده ….. برام تعریف کن چه بلایی سر آنا اومده ….
- باشه … قضیه از اینجا شروع میشه، توی یکی از روزای گرم ماه می وقتی که همه جا کاملا سبز شده بود و درختا میوه داده بودن، مثل هر روز توی یه دشت پر از گلهای رنگی داشتم با آنا زیر درخت گیلاسی که همیشه از بچگی اونجا بازی میکردیم صحبت میکردم.
- ” آن به نظرت بهتر نیست که یکم از گذشته ها صحبت کنیم؟ میدونی من هنوز واقعا کنجکاوم نسبت به این که اون روز برات چه اتفاقی افتاد. تو هیچ وقت درموردش صحبت نمیکنی، همیشه بهم میگی بعدا بهم میگی. واقعا نمیخوام فضولی کنم، اما آنا من دوستتم، به نظرت حق ندارم بدونم چه اتفاقی برات افتاده؟ آنا من واقعا دوستت دارم، تو مثل خواهر من میمونی، از وقتی کریستوفر رفته تو دیگه حرف نمیزنی، همیشه جوابات مختصر بودن، آنا بعضی وقتا پیش خودم فکر میکنم شاید من کاری کردم که باعث ناراحتیت شدم و تو نمیخوای با من حرف بزنی، آنا من میدونم که تو با اون پسره توی کافه آشنا شدی و با هم دیگه خییلی حرف میزنید، چرا با من حرف نمیزنی؟ به من بگو …”
- ” چیزی ندارم بگم! ترجیح میدم فراموشش کنی. بعد از اون همه عتیقه ای که کریستوفر برام به جا گذاشته جدا حرف دیگه ای ندارم بزنم… فراموشش کن جسی، من با اون پسره هم هیچ رابطه ای ندارم، اونه که میاد میشینه پیش من، خود جری حواسش به من هست. لزومی نداره نگرانم باشی.”
- ” آن … من و تو ۱۸ ساله که با هم دوستیم، لحظه به لحظه ی زندگیمون رو با هم گذروندیم، به غیر از ۲سال پیش… یعنی تو واقعا من رو قبول نداری؟ تو این ۲سال با من مثل کسایی که… آدمایی که… نمیدونم… مهم نیست آن، آن… متاسفم که باید این رو بگم، اما من باید برم پیتر رو ببینم.”
- “تو میخوای چی کار کنی؟ پیتر؟ پیتر با تو چی کار داره؟ تو به پیتر چی گفتی جس؟ تو واقعا همه چیز رو براش تعریف کردی… وای نه جسیکا… چه حماقتی… جسیکا من، من، من… پیتر بود که باعث شد کریستوفر بره، پیتر بود که باعث شد این همه بدبختی واسم بمونه، جسیکا اون وقت تو میخوای بری پیتر رو ببینی! تو میدونی من این همه خودم رو عذاب دادم که ثابت کنم اون باعث شد کریستوفر بره!! اون وقت تو! تو که به قول خودت این همه مدت با منی، میخوای بری اون عوضی رو ببینی؟ اون مرتیکه هیچی نیست جز یه آشغال توی خیابون… جسیکا… خواهش میکنم نرو……”
- ” آن من نمیتونم بهش قول دادم! باید برم! اونجا خییلی ها منتظر منن. من باید برم، میتونی تو هم بیای.”
- ” دختره ی احمق… تو بهش قول دادی؟ جسیکا اون تو رو مثل من بدبخت میکنه میفهمی اینو؟ میفهمی چی کار کردی؟ جسیکا اون منم بدبخت کرد، جسیکا اون هرکی اون دور و بر باشه بدبخت میکنه جسیکا، خواهش میکنم… نرو … اون یه پیر خرفت بیشتر نیست، اون زندگیه من رو نابود کرده جسیکا….”
- ” آنا خواهش میکنم بس کن! دیگه گریه نکن، شروع نکن آنا… اون بی گناهه، تو فقط فکر میکنی که اون باعث رفتن کریستوفر شده، آنا، کریستوفر برمیگرده، این تویی که نمیخوای باور کنی، تو فکر میکنی کریس دوست داره تو اینجوری باشی؟، تو خودت رو داری با این افکار اذیت میکنی، خیلی خب من باید برم دیگه، بعد از ظهر بیا کافه ی جری، اونجا میبینمت.”
- ” نمیتونم بیام … متاسفم جس … متاسفم ….”
- ” آنا صبر کن … دختره ی کله شق … آنا ….. آناااااا“
- ” متاسفـــــــــم ….”
بعد آنا رفت …. هر چی صداش کردم اما اهمیتی نداد جز تاسف آخرش که آخرین بار بود صداش رو شنیدم…
نمیدونستم چه اتفاقی قراره براش بیفته …. نمیدونستم وگرنه هیچ وقت نمیذاشتم بره …. همه اش تقصیر من شد ….
- جسیکا تو اصلا نباید اینجوری فکر کنی ….. اصلا تقصیر تو نیست ….. تو که نمیدونستی اینجوری میشه …. آروم باش … بقیه اش رو بگو ….
قسمت سوم
- میدونی واقعا برام سخته به خودم بقبولونم که مرگ اون تقصیر من نیست … از بعد از اون ماجرا به همه شک کرده بودم …
- راستی بهم بگو پیتر کی بود که میخواستی ببینیش؟
- پیتر پیرمردی بود که عاشق آنا شده بود …. خیلی ثروتمند بود… آنا ازش بدش میومد میگفت آدم مزخرفیه … خب منم اگه جای اون بودم همین حس رو نسبت به اون پیرمرد داشتم! من هیچ وقت از پیتر چیز بدی ندیدم! آنا فقط از این حرص میخورد که چرا اون پیرمرد بهش پیشنهاد ازدواج داده! …
- اوهوم … خب چرا میخواستی بری ببینیش؟
- نمیدونم! پیتر بهم گفته بود که میخواد یه چیزایی رو در مورد کریس بهم بگه و یه سری یادگاری که آنا رو خوشحال میکنه بهم بده تا بهش بدم، اما گفته بود که به آنا نگم میخواد در چه مورد باهام حرف بزنم. من رفتم خونه ی پیتر اما اون نبود خونه، حالش بد شده بود و برده بودنش درمونگاه، واسه همین رفتم درمونگاه دیدم اونجاس… بهم گفت که بعدا یه روز دیگه با هم حرف میزنیم. منم رفتم طرف کافه.
- اوهوم … خب بگو…
- بعد از اون روز آخرین بار بود که هم پیتر و هم آنا رو دیدم. از خودم بدم اومد. نمیدونم چرا حماقت کردم و به آنا گفتم که دارم میرم پیتر رو ببینم. اون روز آناتو کافه نیومد. حتی روزهای بعدش هم نیومد. بعد ۲ هفته، توی کلبه ی چوبی کنار جاده ی دهکده ی سنت ادوارد پیداش کردیم… اون مرده بود…. اونجا جایی بود که همیشه با کریستوفر بود، جایی که اولین بار کریس رو اونجا دیده بود. کریس نامزدش بود. دیوونه ی هم بودن …
- چقدر تاسف آور …. چجوری خودش رو کشته بود؟ … هنوز نمیتونم باور کنم … خدای من ….
- سم خورده بود …. اولش همه فکر کردن کسی کشتتش اما بعد از کلی گشتن توی جیب لباسش فقط یه نامه پیدا کردن. یکی از کسایی که اونجا بود نامه رو یه نگاه کرد و گذاشت تو جیبش و برد داد به کشیش… بعد که کشیش نامه رو خوند گفت خودکشی بوده … یه چیزی اون تو نوشته شده بود … هر چقدر اصرار کردم که آنا نمیتونه این کار رو کرده باشه اما گوش نکردن … حتی اجازه ندادن توی قبرستون خاکش کنن …. جسدش رو بردن یه جا خارج از دهکده ….
- چقدر دردناک …. لطفا ادامه بده ….
- هیچ وقت بهم اجازه ندادن اون نامه رو بخونم. اون موقع به خودم گفتم من بهترین دوستش بودم و باید بدونم که اون چی نوشته بود. تا یک هفته فقط توی اتاقم نقشه میکشیدم که نامه رو از توی اتاق کشیش بدزدم بدون اینکه کسی بفهمه. به هیچ کس نگفتم میخوام چی کار کنم. بعد از یک هفته وقتی که همه ی برنامه ریزیهامو کرده بودم رفتم کافه جری، جری اومد پیشم و بهم گفت که آنا قبل از مرگش اومده بوده پیشش و بهش یه نوشته داده که خواسته من بخونم. نامه رو گرفتم و خوندم توش نوشته بود:
“جسیکا، عزیزم،
متاسفم … میدونم از دست من خیلی ناراحتی، ولی هیچ راه دیگه ای نداشتم، من زندگی با اون همه بدبختی رو نمیتونستم تحمل کنم…
هروقت دلت برام تنگ شد برو زیر درخت گیلاس و اونجا بشین و به خاطرات و حرفامون فکر کن، مطمئنم آروم میشی…
جسیکا…
هیچ وقت حماقت نکن و بدون همه ی زندگی من کنار اون درخت با توئه… جسیکا، عزیزم، من هیچ جایی رو به اندازه ی اونجا دوست ندارم، همیشه به اونجا احساس تعلق میکردم… مراقب درختمون باش…
متاسفم که زودتر بهت نگفته بودم میخوام چی کار کنم….
دوستت دارم …
آنابلا جرویس“
قسمت چهارم
بعد جری اومد و ازم پرسید:
- میتونم بپرسم چی نوشته بود؟
بهش گفتم خودت بخونش، بعد بهم گفت:
- همه ی مردم شایعاتی در این باره درست کردن، همه میگن کریستوفر اومده و مجبورش کرده که اون خودکشی کنه! من باور نمیکنم، کریس مرده…
- همه ی مردم اشتباه میکنن… کریس هیچ وقت واسه آن بد رو نمیخواست! در ضمن خدمتتم باید عرض کنم که اون زنده اس! کریس زنده اس… دیگه نمیخوام چیزی بشنوم، من به اندازه ی کافی دارم غم نبودن آن رو میکشم، هنوز یه هفته هم نشده که اون رفته، اون وقت تو میای این حرفای مزخرف مردم که هیچ ارزشی نداره رو بهم میگی؟
- متاسفم خانم.
- بیا، اینم ۳ سنت واسه قهوه
- ممنون خانم
از جام بلند شدم که برم، داشتم پالتوم رو میپوشیدم، آخه اون روز حسابی بارون میومد، اما وقتی بلند شدم دیدم پسری که اون اواخر همیشه با آنا توی کافه بود، اون گوشه نشسته و داره به من نگاه میکنه. از حالت نگاهش حالم بد میشد. جوری نگاه میکرد انگار گناهکارترین آدم دنیا رو زیر نظر داره و منتظره یه اشتباهی ازش سر بزنه. به روی خودم نیاوردم، دلم میخواست باهاش حرف بزنم و بگم که چی تو کله اشه، چرا توی اون ۳ ماه قبل از مرگ آنا اون همه دوروبرش میپلکید. اما بیخیال شدم. برگشتم و به جری نگاه کردم و گفتم:
- جری اون پسره چی کاره اس؟
بهم گفت:
- اون، پسرعموی ناتنیه منه خانم
بهش گفتم:
- آنا به اون چی میگفت؟ منظورم قبل از مرگش من از پشت شیشه ی کافه میدیدم که داره باهاش حرف میزنه، اما آنا همیشه بهم میگفت من حرفی به اون نمیزنم! اونه که با من حرف میزنه… هه … احتمالا آنا نمیخواسته با من حرف بزنه …..
- درست میگفت خانم! اون پسر نمیتونه حرف بزنه، آنا حرفای پسر رو به خودش برمیگردوند تا مطمئن شه اون درست میگه!
- چرا نمیتونه حرف بزنه؟ یعنی از کی نمیتونه حرف بزنه؟ اسمش چیه؟
- عموم میگه از وقتی سربازای انگیس پدرش رو جلوی چشمش کشتن دیگه حرف نمیزنه خانم،پسره آلمانیه خانم، عموم دلش براش سوخت و آوردش خونه. اون ۸ ساله بود خانم ، اسمش ویکتوره خانم.
- باشه… ممنون جری، فعلا.
- به سلامت خانم.
اون روز تا نصفه شب تمام خاطراتم رو مرور کردم و نامه ی آنا دم دستم بود و بارها خوندمش. تصمیم گرفتم ازش ۳تا بنویسم و هر کدوم رو بذارم یه جا که ازش در صورت گم شدن ازش نمونه داشته باشم. خود نامه رو هم گذاشتم توی جعبه ی خاطراتم. اون شب خیلی نگران بودم، اون شب باید نقشه ام رو عملی میکردم … دور تا دور اتاقم رو گشتم و همه چیز رو دست سر جاش قرار دادم که سریع بتونم برگردم به اتاقم که کسی متوجه نبود من نشه… چون مطمئنن بلافاصله حدس میزدن که کار من بوده. اتاقم رو خیلی دوست داشتم، تمامش پر از خاطره بود برام. یه اتاق کوچیک که چندتا نقاشی بچگونه رو دیوارش بود با یه آیینه و چندتا گل خشک شده. تختم درست زیر پنجره ی اتاقم بود که رو به حیاط باز میشد و به راحتی میتونستم ورود و خروج کسایی که رد میشدن رو در نظر بگیرم. یه میز کوچیک که ۲تا کشو داشت کنار تختم بود همیشه یه شمع نیمه سوخته و یه قلم و کاغذ روش بود. یه صندلی کوچیک و قدیمی هم کنار آیینه و کمد لباسام بود. پرده های اتاقم سبز رنگ و به رنگ رو تختی و بالشتم بود. واقعا اون همه خاطره با آن رو چه جوری میتونستم فراموش کنم؟ …